ضد حال از این بالاتر نیست که صبح چشاتو باز می کنی و با یک حالت کرم وارانه ای داری به بدنت کش و قوس می دی و از کیف لبریز میشی و در همین لحظه چشمت می افته به بارونی که داره سیل آسا می باره و تو هم از شب قبل مانتو ها و شلوارت رو شستی و روی بند آویزون کردی و باید تا الان برای کلاس رفتن خشک می شدن! بارون یک جور بته واسه من...لحظه ای که بارش اش قطع میشه دیدن خیابونا و درختای برق افتاده چنان شادابی ای به روحم می ده که با هیچ شادی دیگه ای قابل مقایسه نیست.اینجا هم از صبح داره می باره و می باره و فکر نمی کنم حالا حالا ها خیال بند اومدن داشته باشه.امتحانام از ۲۱ خرداد شروع می شه و من پنج شنبه دارم برمیگرد مشهد.می دونم که دارم خودمو گول میزنم و درس نمی خونم ولی همینکه یک چمدون کتاب بزنی زیر بغلت و به اسم درس خوندن بری خونه خودش کلی اعتماد به نفس به آدم می ده! خیلی وقت بود ننوشته بودم...لاقل تو وبلاگم.حتما فکر می کنید داشتم خودمو واسه میانترمام تیکه پاره میکردم!یک چیزی رو الان بهتون بگم!من از اون دست آدمای کم عقل و تن پروری ام که درس خوندن و امتحان در آخرین طبقه کارهای روزمره ام قرار میگیره!افتخار نمی کنم به این کارم فقط گفتم تا از بار عذاب وجدانم کم کرده باشم!اتفاقا این روزا که گذشت وقت آزاد به اندازه موهای سرم داشتم ولی به حدی دختر بد و بی مبالاتی شدم که حالم از این طرز زندگیم داره بهم می خوره. یادتون میادچند وقت پیش بود که داشتم واستون از ونگوگ و کتابی که دارم در موردش می خونم گفتم؟من هنوز اون کتاب رو تموم نکردم! با خودتون میگید اینم دیگه شورش رو در آورده.فقط بلده انرژی منفی از خودش ساطع کنه!دختره ی زرزرو!...خب این وبلاگ تنها جائیه که می تونم توش با یک عده آدم طرف صحبت بشمبدون اینکه چشم به چشاشون بیفته و یا منو بشناسن.وقتی به شماها میگم و به بدی هام اقرار میکنم می خوام خودمو تسکین روحی بدم...خیلی احمقم نه؟! این دفعه رو هم بد بودم ولی قول مردونه که دفعه بعد با یک خروار انرژی های توپ و انفجاری برگردم.میگن زندگی رو سخت نگیرید ولی انگار من اونقدر آسون گرفتمش که یادم رفته سخت با کدوم "س" نوشته میشه! از خودم بدم میاد.جدی میگم!آدم اینقدر بی انگیزه و بی هدف جز اینکه بره بمیره هیچ کار دیگه ای نباید انجام بده...من نیاز به یک کم انگیزه دارم انگیزه خونم شدیـــــــدآ پایین اومده.درس نمی خونم و عذاب وجدان داره خرخرمو می جوئه!یک نفر یک کم منو دعوا کنه یا لااقل یک کم انگیزه به خونم تزریق کنید.نمی دونم چی با خودم فکر کردم وقتی اون همه کتاب رو بار زدم و جو گیر شدم و آوردمشون مشهد که مثـــــــــلآ درس بخونم!خب دقیقآ هدفم این نیست که هندونه بدم زیر بغل ِ جماعت پسر ولی از یک اخلاق پسرا خوشم میاد و اونم اینه که وقتی گذاشتن پای یک چیزی،تا آخر اون راه رو میرن.صد بار با خودم عهد بستم که یک کم مردی از خودت نشون بده و یک هدف واسه خودت مشخص کن و اینقدر مثل گربه دور خودت نچرخ و وقت و عمرت رو آتیش کش نکن؛ولی چه فایده که غلظت ِ دختری ِ خونم زیاده!جون به جونمون هم کنن،آخرش باید به قر و فرمون برسیم!چقدر دردناک که آدم از اون چیزائی که تو زندگی ازشون لذت می بره هم عذاب بکشه! چقدر داستان درخت گلابی لطیف و پر احساسه.تو نویسنده های زن معاصر، گلی ترقی یک شاهکار تمام عیاره.با وجود آدمایی مثل گلی ترقی، بارها به مونث بودن خودم بالیدم. راستی من خونه ام. برگشتم ولی نه از سر دلتنگی...هنوز ظرفیت دلتنگی ِ خودم پر نشده بود ولی خب از مقامات دستور رسید که اگه می تونی یکی دو تا کلاس رو دودر کن و بیا مشهد.از این دنیا همین مامان رو که بیشتر نداریم،باید دربست نوکرش باشیم! گاهی وقتا-یعنی یک کم بیشتر از گاهی وقتا-اونقدر رفتاراش آزار دهنده و اعصاب خرد کن میشه که می خوام سرم رو بکوبم تو دیوار از دستش ولی باز با خودم میگم تو هم اگه قرار بود هم مامان باشی هم بابا و یک زندگی با همه بدقوارگی هاش رو شونت باشه،شاید بیشتر از این بد می بودی.که تازه اونم از بد بودن مامان نیست؛تقصیر ِ همه ی گنده خواهی ها و پر مدعاگری های خودمه.من فقط خوب بلدم شعار بدم؛ دختر باید اونقدر قوی باشه که یک مرد بتونه بهش تکیه کنه ، دختری که نیازمند یک مرد یا پسر تو زندگیش باشه آبروی جامعه مونثین رو زیر سئوال میبره؛ پای عمل که می رسه فقط یک زر زروی درجه یکم! احساس میکنم اگه برنمی گشتم فرزانه منفجر می شد از این حجم حرفی که تو گلوش گیر کرده بود؛از لحظه ای که صبح پام رسیده به خونه داره حرف می زنه تا همین الان.چند روز پیش یک مطلب خونده در مورد اثرات قرص های اکستازی و یکی از عوارضش فک زدن های طولانیه و حالا خودش به این نتیجه رسیده که احتمالا قبل از اومدن من یک اکستازی خورده بوده!خدا رحم کرده که هر روز بهم میل می زنیم و یک روز در میون زنگ می زنه خوابگاه و الا تا الان باید جسد فرزانه رو تحویل می گرفتم در حالیکه از شدت بالا آوردن کلمات به خفگی رسیده بوده!
نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1384ساعت
توسط جودی| |
اگه یک کم دیر این وبلاگ رو آپدیت می کنم ببخشید...وقت نمی کنم زیاد به این یکی بچم برسم ولی هر چه زودتر یک دستی به سرش می کشم.
نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در دوشنبه 5 اردیبهشت1384ساعت
توسط جودی| |
