ساعت 10:30 صبحه و دارم این چکنویسها رو سر کلاس ادبیات می نویسم. همه جا بهار اومده الا تو این دانشگاه شوکت آباد!یک برهوت محض!دریغ از ذره ای گل و گیاه و زیبایی تو این دانشگاه.چقدر خوشحالم که بجز این ترم-اونم بخاطر 6 واحد عمومی-گذارم دیگه به این بیغوله نمی افته. باید ببینید اون باغچه های بزرگ کاخ اعلم چه شکوهی به دانشکده ما داده(بهتون گفته بودم که دانشگاه ما تو کاخ اعلم قرار داره)پر از بنفشه های سفید و زرد و بنفش ِ خط خطی.خدائیش اینجا دیگه جاش هست که حسادتتون درد بگیره! معین اومده بیرجند و دیروز از ساعت 12 تا 2دانشگاه شوکت آباد سخنرانی داشت.خیلی دوست داشتم برم ولی دانشگاه خودمون تا 1 کلاس داشتم و تازه اگه به سرویس های شوکت می رسیدم،1:30به تالار ولایت می رسیدم. یک لحظه سرم رو بلند کردم،احساس کردم چه ولوله ای بین دخترای کلاس به پا شده...آبروی ما رو بردن اینا!!!...یک پسر خوش تیب اومده بود تو کلاس!!! بوی این اقاقیا های لعنتی منو روانی میکنه... فرزانه هم جمعه هفته دیگه میاد اینجا بیش من؛4 روز بیشتر نمی مونه ولی همون هم غنیمته مشهد داره از آدم منفجر میشه.این دو روز تعطیلیه پشت سر هم همه رو از دور و بر مشهد کشونده اینجا.این شبا هر کی گذرش به خیابونای اطراف حرم می افته،به معنای واقعی زندانی میشه.دو تا خیابون رو امشب با فرزانه پیاده اومدیم تا تونستیم از اون ازدحام فرار کنیم.نمی دونم من زیادی آدم جوی ای هستم یا همه آدما همینقدر هیجان زده می شن از دیدن این علم ها و آدمای سینه زن. یک صدای گوپ گوپ که تا ته قلبت رو می لرزونه.من که دویست بار موهای تنم سیخ شد و خوابید تا از اون خیابونا دور شدیم. خب درست نیست پشت سر زوارای امام رضا این حرف رو بزنم ولی تقصیر خودشونه؛یارو داره سینه زنان به سمت حرم می ره اونوقت چشمش بین زنها و دخترای مردم دو دو میزنه!اینم یک مدلشه دیگه! راستی کسی فضای خالی تو اینترنت سراغ نداره؟حدود250 مگ کافیه. تسلیت احسان من یک بچه ننه ی دست ِ اولم!باید شنبه برگردم بیرجند ومن از الان دارم دق میکنم!شهری که وقتی بعد از ظهر می شه،زانوی غم بغل میگیریم که چه جوری تا شب این در و دیوار رو هضم کنیم.بیرجند شده مرکز استان ولی حتی هنوز گاز کشی هم نشده،باورتون میشه؟! فعلآ بدجور افتادم رو دنده چپ با این شهر! الان که برم تا دو ماه دیگه نمی تونم برگردم،اونقدر کلاسام رو دو در کردم و اومدم مشهد که دیگه جایی واسه فلنگ رو بستن نذاشتم.خب باید برم؛اینجا موندن جز تبدیل به یک خرس شدن هیچی واسه من نداره!می خورم و لم می دم و یک کتاب دستم میگیرم و از همه دنیا فراموش میکنم(خیلی هنر کنم تخته و مداد و کاغذ دستم میگیرم و فکر میکنم خیلی کارم درسته!) این داستان برج میلاد رو شماها هم شنیدید؟لحظه ای که داشتم تو وبلاگ چرند و پرند اون مطالب رو می خوندم که چه جور همه رو سر کار گذاشتن،احساس می کردم گوشام لحظه به لحظه دارن درازتر میشن!!! این روزا باز یک جورایی خرم!خب آدم هر چقدر بخواد گذشته رو پاک کنه باز هم مجبوره برای پیدا کردن خودش به بعضی روزا برگرده. دلم برای این پسره تنگه...من اشتباه کردم؟...من هیچی نخواستم، فقط خیلی احمقانه و بی حساب دوسش داشتم حتی فکر نکردم به یک همچین روزی که اونوقت تکلیف اون همه عشقی که وسط گذاشته بودم چی میشه!خیلی خر بودم خیلی!و خیلی بیشتر بچه و احساساتی و رویائی!یادم رفته بود که دارم بین آدمای زمینی زندگی میکنم! زر زدنم رو ببخشید.دلم که تنگ میشه باید اونقدر بگم تا اون پوست ِ خریم کنده بشه! میگیرین که؟!!:D تا حالا کنگ رو دیدید؟ یک روستا نزدیک مشهد که اگه از جاده طرقبه بری، باید یک جاده فرعی دیگه رو 16 کیلومتر بری تا برسی به کنگ.زیبایی این روستا گفتنی نیست.درست شبیه ماسوله!هر خونه رو پشت بوم خونه بعدی و همین جور میره بالا و بالاتر و خوشگلیه دیگش اینه که همه جای این روستا، با پله بهم راه داره! فکرشو بکنید!از هر راهی که می رفتیم باز هم این پله های پیچ در پیچ تموم شدنی نبودن...اونقدر بالا می رفت که فکر میکردی هیچ وقت به آخر این راهها نمی رسی فکر نمی کردم جای به این قشنگی رو پیدا کنیم و الا دوربین می بردم تا عکساشو واستون اینجا بذارم. به من سیزده بدر خوش نگذشت. هیچ دختری باهامون نبود.از صبح تا بعد از ظهر فقط ورق بازی کردیم و با چند تا از بچه ها رفتیم کنگ.همین! جمع خیلی خودمونی نبود واسه همین باید خیلی مواظب رفتارات می بودی و همین خودش یک شکنجه روانی وحشتناک بود. کلی جک هم شنیدم ولی نمی تونم واستون بگم چون همشون بی ادبی ان!:D بنظر من هیچ شیرینی ای خوشمزه تر از نون خرمایی وجود نداره! این شعر رو بخونید و همین طور این یکی رو.بنظرتون فوق العاده نیستند؟ خب این دیگه آخر تراوشات احساسی و هنریم بود برای انتخاب اسم این وبلاگ!خلاصه یک جورائی تو مایه های ترکوندن! از سیاست و تمام حاشیه هاش متنفرم... همه بازیچه ایم اونوقت من نمی فهمم سنگ این جناح و اون جناح رو به سینه کوبوندن دیگه چه معنایی می تونه داشته باشه؟!چرا فکر میکنن که می تونن با چند تا شعار و به این و اون توپیدن و مسخره کردن اون طرفی یا این طرفی میتونن به خواسته هاشون برسن؟خیلی تا الان به نتیجه رسیدن که بازم یک عده دیگه می خوان سر خودشون رو سر این سیاست کثیف به باد بدن؟مثل عروسک برای این جناحها بازی می کنن اونوقت آخرش چی میشه ...همه چیز همونجور که بزرگترها دوست دارن پیش میره.همیشه همین جور بوده؛از روز اولی که تاریخ ساخته شد تا الان و این روز و این دوره.کودتا می کنن، یک حکومت رو برمیندازن؛فکر میکنن چه جوری؟با یک مشت شعار و مشت بسته شده؟!!!... قراره چند نفر دیگه این وسط قربانی بشن؟آره؟! همیشه با خودم فکر میکردم آدم باید چقدر ضعیف و تهی باشه که بخواد دست به خودکشی بزنه...ولی از وقتی دارم این کتاب شور زندگی رو می خونم، میبینم ونگوگ اگه خودکشی نمی کرد جای تعجب داشت! یک روز تعطیلی اون هم از نوع عزاداریش، کاملا می تونه آدم رو از نشاط و تحرک خالی کنه...فکر میکنید من از صبح چند تا کار مثبت انجام دادم؟حتی نمی تونید این همه تنه لشی رو تو ذهنتون تصور کنید! رو این صندلی نشستم و وبلاگ و داستان کوتاه و چند تا متن کنار گوشه ای خوندم و یک چند تا آهنگ غمناک گوش دادم و حدود 7-8 تا پرتغال رو پوست کندم و خوردم!همین!...جدی میگم!فقط همین! ریش و قیچی رو دادم دست احسان تا ببینم چکار میشه واسه این وبلاگ مادر مرده کرد.خودم که هر تغییری میام ایجاد کنم، یک آبروریزی ای میشه!ملت این همه کارای خارجی تو وبلاگاشون می کنن نمی دونم چه کار شاقیه که من دارم می زائم بخاطر چهار تا عکس و نوشته! قراره به زودی زود اسم این وبلاگ عوض بشه داشتم دنبال یک وبلاگ جدید میگشتم که چشمم به یک وبلاگ خورد به اسم "چیزهایی که نمیشد به تو گفت".نویسنده چنان دیپریشن حادی داشت که کاملا تونست به من هم منتقلش کنه!حتما میگید چه آدم مودی ای هستی تو دیگه!ولی باور کنید که حتی نکرده بود محض دلخوشکونک خواننده،یک کم مثبت تر به ماجرا نگاه کنه...البته زیاد نگران نباشید، ماجرا کاملا عشقی بود! به جرات قسم می خورم از 20 تا وبلاگی که از بلاگفا باز میکنم، 19 تاش عشقیه!!!خسته نمی شن اینا اینقدر از جور ظالم می نالن؟! حالا یک سئوال ریاضی ازتون میپرسم! 40 نفر مهمون رو چطور باید تو یک خونه 78 متری جا داد؟ این سئوال فقط یک جواب داره و اونم اینه که به سختی! ولی امروز ما دقیقا همین کار رو کردیم ولی قبلش از مهمونای صمیمی تر خواسته بودیم که سعی کنن بیشتر راه برن و ایستاده خودشون رو مشغول کنن تا یک جوری سر و ته این مهمونی به هم کشیده بشه!ولی درست لحظه ای که پای آخرین مهمون از در خونه بیرون گذاشته شد،هممون به مدت یک ربع حتی نفس هم نمی کشیدیم!احساس می کردیم یک چیزی از تو مغزمون داره به سمت پائین فروکش می کنه! البته تجربه ثابت کرده که حاشیه های یک مهمونی به مراتب خسته کننده تر از خود اون مهمونیه!حالا این حاشیه ها می تونه خریدها و تغییر دکورهای خونه باشه و هم حرفهایی که باید از یک سری خاله زنک تحویل بگیری و با یک لبخند زورکی، زیر سیبیلی ردش کنی!...اصلا این حرفای مفت چه اهمیتی داره وقتی که ما کنار همدیگه این همه خوشبختی داریم فردا قراره یک امام حسن مجتبی پارتی اینجا داشته باشیم و دوست دارم خونه ما رو ببینید که بیشتر داره به میادین جنگی شبیه میشه تا مکانی برای یک محفل مذهبی.از نظر مامان خانوم، مرغ فقط یک پا داره و هر تلاشی برای گفتن نظر خودت، کاملا ابلهانه و وقت تلف کردنه.همونجا به حرفت گوش میکنه ولی وقتی برگردی، میبینی که حرفت بیشتر وز وز مگس بوده تا یک پیشنهاد.فعلا چون حرصم در اومده،باید بمونم اینجا تا نفهمم دارن چه گلی به سر این در و دیوار می زنن. نمی تونم افکارم رو جمع کنم تا بتونم دو خط بنویسم.تکرار مکرر این آهنگ تو گوشم، همه تمرکزم رو نابود کرده.فعلا باز بدجور جو این آهنگ بغلم کن شهیار قنبری منو گرفته!خب آره!قبول دارم که خیلی جفنگ می بافه ولی نمی دونم چرا ازصداش و نوع خاص آهنگاش، احساس خوبی به من دست میده!شاید مرور یک سری خاطرات!نمی دونم...بگذریم! یک دقیقه سکوت برای اندونزی............................................................................. تونستید عکس پائین رو باز کنید؟راست کلیک .show picture نشد؟دیگه کاری از دست من بر نمی یاد،چند بار امتحان کردم ولی انگار لجباز تر از این حرفاست.کی باورش می شه؟!مشهدی که تو زمستون به زور یک برف درست حسابی به خودش دید،الان داره خودشو از برف خفه میکنه.
بنفشه ی من نگران نباش...امروز گفتی نگران جسمت نیستم،مراقب روحت باش...مطمئن باش روح این دختر حالا دیگه اونقدر ضخیم شده که نخواد به این راحتی آسیب پذیر باشه؛مثل کرگدنی که تا بخوان از پا در بیارنش باید از اون پوست کلفت بگذرن...من اون پری کوچیگ غمگین نیستم که از یک بوسه بمیرم و از یک بوسه به دنیا بیام...
"می توان در بازوان چیره یک مرد ماده ای زیبا و سالم بود..."
واقعا منظورم این نیست...نمی دونم شاید هم دقیقا همین باشه... یک وقتهائی که مثل این روزا، تو دودلی دست و پا می زنم، از خودم متنفر میشم.دوست دارم اونقدر شجاع باشم که وقتی یک تصمیمی رو می گیرم اونقدر قاطع باشه که دیگه هیچی از آخر ماجرا واسم مهم نباشه..."چه تمنای محالی دارم..." دارم کتاب "شور زندگی" رو می خونم؛ داستان زندگی ونگوگ.فکر کنید یک آدم هنرمند با اون روحیه فوق لطیف، در هر لحظه ی زندگیش با بد شانسی مواجه شده.به سلامتی تا اینجای کتاب، عاشق هر کس که شده، طرف نامزد شده بوده یا شوهر داشته!جیگرم داره آتیش میگیره واسه این مرد...این جمله کتاب رو بخونید:"بطرز ناامیدانه ای در طی این ماههای رنج آلود، محتاج عشق بوده و این احتیاجی بود که به آسانی از میان نمیرفت.."این جمله رو بعد از یک شکست عشقی شدید از زبون نویسنده می خونیم و این در حالیه که یک دختر جدید ونگوگ رو به خودش مشغول کرده ولی درست یک پاراگراف بعد میفهمیم که اون دختر هم شوهر داره!!!من دیگه این روزا روانی ِ ونگوگم! راستی اگه دوست دارید داستانهای کوتاه صادق هدایت رو تو کامپیوترتون داشته باشید می تونید از اینجا دانلودشون کنید!خب اگه اهل صادق هدایت باشید حتما تا الان این کار رو کردید؛ اینو گفتم واسه اونائی که هنوز نخوندنشون.(آبجی خانوم رو حتما بخونید)
راستی سایت ما رو حتما ببینید:کافه شبانه قسمت نقاشی اش با من بوده حتما به اون لینک یک سر بزنید
اینجا کم کم داره قابل هضم می شه؛بیرجند رو میگم.می دونین!وقتی که یک جا نتونی چند تا چهره و مکان آشنا بیدا کنی،احساس غریبی میکنی.اما حالا وقتی میرم تو خیابون،آدمائی هستن که بهشون سلام کنم یا وقتی از خیابون یا آدمی حرف میزنن،می دونم ار کجا و چی حرف میزنن.
روزای اول چقدر از اینجا و آدما و مغازه ها و خیابوناش متنفر بودم!
هنوز تو خوابگاه جا نیفتاده بودم و مجبور بودم با "شما شما"با همه صحبت کنم.نمی تونستم بی ادب باشم،سر به سر کسی بذارم و اذیتش کنم،یهوئی بزنم زیر آواز،از آدمائی که می شناسم حرف بزنم،غر بزنم،از دلتنگی گریه کنم،بدتر از همه نمیشد از پسری با کسی حرف زد!
خب حالا به اندازه یک خوابگاه دوست پیدا کردم!
شبا بساط چائی و غیبت و جیغ ویغ وخنده و البته یک کم دعوا!
من سرما خوردم
راستی یادم رفت؛خورشید خانوم خیلی لطف کردید.
نوشته شده در یکشنبه 28 فروردین1384ساعت
توسط جودی| |
خیلی وقته اینجا ننوشتم.دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود.
نوشته شده در جمعه 26 فروردین1384ساعت
توسط جودی| |
نوشته شده در جمعه 19 فروردین1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در یکشنبه 14 فروردین1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در شنبه 13 فروردین1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در جمعه 12 فروردین1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در پنجشنبه 11 فروردین1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در پنجشنبه 11 فروردین1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در شنبه 6 فروردین1384ساعت
توسط جودی|
نوشته شده در پنجشنبه 4 فروردین1384ساعت
توسط جودی|

