تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

باید به سرعت باد تایپ کنم و برم...هزار تا کار داریم،عاشق این شلوغ پلوغی های روز آخر سالم،یک ماه وقت داریم ولی نمی دونم چرا کیف اش به همینه که همه کارا رو بذاری واسه روز آخر که مثل گربه ی گیج دور خودت بچرخی!سبزمون اونقدر بزرگ شده که تقریبا دیگه به درد نمی خوره،اونقدر بلند شده که دیگه از ریخت افتاده!

یک کم انرژی مثبت به خودتون تزریق کنید، لااقل واسه دل بقیه!این همه قشنگی داره دور و برمون وول وول میخوره. لااقل تو این چند روز گوشامونو واسه شنیدن وچشمامونو واسه دیدن زشتی های این دنیا کور کنیم.باشه؟ شاد باشید و این شادی رو به همه ببخشید

مواظب خودتون باشید.باید برم...سال نو به همتون مبارک باشه

نوشته شده در یکشنبه 30 اسفند1383ساعت توسط جودی|

بعد از یک سیندرلا بازی ِ درست حسابی نشستم اینجا و دارم به دستهام و پاهام آرامش میدم.حسابی مامان خانوم رو خجالت دادیم امروز.همچین تکوندیم این خونه رو که شش مامان حال اومد!

این روزا کارم حسابی در اومده.شاید نزدیک به 200-300 تا سایت و وبلاگ رو زیر و رو کردم تا در مورد ونگوگ مطلب جمع کنم؛اسمشو بذارید یک کار تحقیقاتی ولی هر چی هست پدرم حسابی در اومده؛حالا اگه مطالب فارسی بود دلم خوش بود؛ باید بشینم یکی یکی رو ترجمه کنم!واستون یکی از نقاشی های ونگوگ رو  که خودم خیلی دوسش دارم رو می ذارم اینجا...فقط اگه باز نشد بهم نخندین!آخه درست نمی دونم چطور باید عکس بذارم!بنفشه چند بار بهم گفت ولی خب دیگه...:D

 

آسمان پر ستاره

 

کافه شبانه

 

 

راستی ما چرا یک بابا نوئل نداریم؟عمو نوروزی که واست جایزه سورپریزی نیاره به چه درد می خوره؟به شدت نیاز به یک هیجان ِ پیش بینی نشده دارم!

امروز آخرین جمعه ی ساله. واسه همتون آرزوی روزای خوب رو می کنم،روزائی  پر از هیجان، پر از شادی، پر از امید، پر از لطافت...شاید قبل از سال جدید یک پست دیگه بذارم ولی...سال نو مبارک!

نوشته شده در جمعه 28 اسفند1383ساعت توسط جودی|

دارم با یک سر درد کشنده دست و پنجه نرم می کنم...سر گیجه بدی دارم،اصلا از صبح زیاد رو مود نبودم...الان داشتم کتاب جبران خلیل ِپریسا رو ورق می زدم؛بعضی شعراش خیلی رویائی و لطیفن،چند تاش رو واستون تایپ می کنم تا شما هم لذت ببرین...از شعرها قشنگتر،عکسهایی هستن که تو کتاب گذاشته؛حدود صد تا عکس از رامین شیخانی.باید بگم حرف ندارن.اسم کتاب هست"قلب تو شاعری است"؛سروده های جبران خلیل جبران در باب عشق و مرگ  ترجمه چیستا یثربی.

راستی پاورقی رو که وارطان تو پست آخرش گذاشته رو حتما بخونید؛ واقعا تکون دهندست...

 

 

چه شیرین است پاسخ گفتن

وقتی که تو می پرسی...

امروز من به همه پرسش های جهان پاسخ خواهم گفت

و این همه تقصیر توست...

اگر به حال خود رها بودم

اگر تو نبودی،

یا تو را هرگز ندیده بودم،

می رفتم

و دیگر هرگز باز نمی گشتم...

اما تو هستی

و می پرسی

و من می ایستم

تا پاسخ دهم...

 

*******************

امروز

به پایان میرسد

از فردا برایم چیزی نگو!

من نمی گویم:

"فردا رور دیگری است."

فقط می گویم:

"تو روز دیگری هستی..."

تو "فردایی"

همان که باید به خاطرش زنده بمانم...

 

**********************

پیش از تمام شدن سال می آیی

پیش از تمام شدن ماه

پیش از تمام شدن هفته

پیش از تمام شدن این روز

پیش از مرگ این لحظه...

پیش از اینکه به گریه بیفتم

سرانجام می آیی...

پیش از اینکه این شعر به پایان رسد

پیش از آنکه مرگ از راه رسد...

تو پیش از عشق

تو پیش از مرگ

تو از همه زودتر خواهی رسید...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 اسفند1383ساعت توسط جودی|

تصور کنید 1 ساعت و نیم، تمام ِ صورت ، موها و قسمتی از شونه هاتون  زیر گچ باشه!...تجربه کاملا متفاوتیه!امروز در نتیجه یک قول کاملاً احساسی و احمقانه مجبور شدم برای تبدیل شدن به یک مجسمه برم زیر توده ای گچ!نمی تونید تصور کنید که چه احساس عجیبی داره!فقط لحظه ای که قراربود اون گچها از سر و شونه هام جدا بشه احساس می کردم تمام اجزا صورتم در حال کنده شدن با اون گچها هستن!وحشتناک بود حتی نمی تونید تصور کنید چی می گم!تصور اینکه باید با همه موهای سر و ابرو و مژه هام خداحافظی می کردم، واقعاً تکون دهنده بود! خدائیش دردناک نیست؟!

یک هفته است بنفشه نمایشنامه "سه شب با مادوکس"رو داده بخونم.64 صفحه بیشتر نیست ولی هنوز وقت نکردم حتی بهش نگاه کنم؛باید قشنگ باشه. یک نمایشنامه دیگه از"ماتئی ویسنی یک". اون نمایشنامه قبلیش که بهتون گفتم رو خوندید؟:"داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد".واقعا نویسنده در انتخاب اسم شاهکار بوده.

راستی اگه قرار بود یک مجله علمی ادبی هنری راه بندازید، اسمش رو چی می ذاشتید؟خواهش می کنم روش فکر کنید چون واقعاً به کمک نیاز داریم!

نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند1383ساعت توسط جودی|

امروز مشهد يک تيکه  واقعی از بهشت شده.از صبح یک بارون ریز ریز ِتو دل برو می اومد و الان همه جا رویک مه رقیق  گرفته.احساسات من کاملا وابسته به آب و هواست و وقتی یک روز مثل امروز همچین بهشتی ساخته بشه،دیگه هیچی واسه بد خلق شدنم وجود نداره!

 

نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند1383ساعت توسط جودی|

جاتون خالی بود امشب منو می دیدید که چطور از شدت حرص و تو آستین نداشتن یک جواب مشتی،رو پا بند نبودم! بعد از اینکه مهمونهای مامان بزرگ کمتر شدن،زن عموی مامان یک گوشه منو تنها پیدا کرد و شروع کرد: چطوری خانوم دیگه کلاسا رو تموم  کردید برای عید برگشتی؟و…از این جور بحث ها.بعد کم کم در مورد شهری که توش درس می خونم شروع به سئوال کرد…منم گفتم آره بیرجند اینجوریه و اونجوریه…بلافاصله بعد از شنیدن کلمه بیرجند،با یک نگاه ترحم آمیزی نگام کرد و گفت اااا مگه تو بیرجند درس می خوندی؟!!!...شیطونه می گفت یه چیزی بگو که باز خودمو نگه داشتم؛بعد دوباره گفت راستی رشتت چی بود؟!...می دونستم یک آتیش دیگه هم زیر این حرفش روشنه،گفتم باستان شناسی می خونم…اینو که گفتم احساس کردم چشاش یک برق دیگه زد و بعد گفت ِا ِا ِا !پس رشتت خیلی آسون هم هست،آخه سمیرا(دختر این خانوم که هم سن منه و الان مزدوج شده و هنوز نتونسته حتی مجاز به انتخاب رشته بشه) امسال کنکور هنر شرکت کرده بود و می گفت مامان اگه می دونستم هنر اینقدر آسونه از اول کنکور هنر می دادم!!!!!

اینو که گفت احساس کردم هر لحظه ممکنه باروت هام منفجر بشن!گفتم چطور ممکنه آسون باشه زن عمو جان؟ درسای تخصصی اش رو سمیرا جان چطور نخونده می تونسته جواب بده؟موسیقی و ترسیم فنی و خواص مواد اش مخصوصا خیلی تخصصی ان،من تعجب می کنم!...ولی بازم نمی تونستم تخلیه بشم!هر چی بیشتر توضیح می دادم بیشتر حرص می خوردم دیگه  فایده نداشت.ضربه نهایی اش رو کاری زده بود!می خواستم جیغ بکشم…همیشه تو بحرانی ترین جاها واسه جواب دادن،زبون ِ لامصبم تو دهنم خشک می شه!!! متنفرم از این آدمای بی مغز که با هر کلمه و جمله می خوان کمبود های خودشونو پر کنن…

نوشته شده در جمعه 21 اسفند1383ساعت توسط جودی|

بوی عیدی، بوی توت...بوی کاغذ رنگی

 

وقتی شبای نزدیک سال نو میرم تو خیابون، صدای این آهنگ رو تو همه خیابونا و نگاهها می شنوم.خب دیگه عید و عیدی صفایی واسم نداره ولی هنوز هم این حال و هوای قبل از سال جدید رو دوست دارم. واسه لذت بردن از این روزا حتما لازم نیست یک دختر بچه باشی،همین قدر که کودک ِ درون شیطنت داشته باشه کافیه،که فکر میکنم کودک من یک کم بیشتر از اونچه که حق ِ جست و خیزش هست داره آتیش می سوزونه!

 

از رمان خوندم اصلا خوشم نمی یاد ولی فعلا دارم کتاب "عادت میکنیم" از زویا پیرزاد رو می خونم."من چراغها را خاموش می کنم"رو نخوندم ولی یادمه که چقدر همه ازش تعریف می کردن و شنیدم چقدر جایزه گرفته و... .گفتم شاید این یکی هم حرفی واسه گفتن داشته باشه ولی فعلا تا اونجائی که من دارم می خونم جز یک رمان معمولی هیچی نیست. حالا اگه تصمیم دارید بخونیدش،این کار رو بکنید ولی انتظار یک شاهکار رو نداشته باشید.نمی دونم!خب شاید درک ِادبی من، زیادی پائینه.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به نظر من اگه بخوان یکی رو زجر کش کنن،باید بهش بگن برو با یک آدم چاق براش لباس انتخاب کن! پدرم در اومد امشب!

نوشته شده در سه شنبه 18 اسفند1383ساعت توسط جودی|

لعنتی!با این دست ِ کند من،تو تایپ فارسی،حدس بزنید چه بلائی سرم اومد؟!بعد از کلی از در و دیوار نوشتن و تایپ کردن،فیوز لعنتی پرید!!!خوشحال نباشید از اینکه از خوندن اون مطالب راحت شدید چون تصمیم دارم دقیقا همونا رو دوباره تایپ کنم!

شماها هم فکر می کنید اسم وبلاگم هیچ تناسبی با پستها و شخصیت خودم نداره؟... نه!لااقل الان نداره ولی شاید اگه 3-4 ماه پیش با من همراه بودید می دیدید که همون سلاخ ِ قناری از دست داده بودم!دوست ندارم وبلاگم رو به سمت عشق و کشک و دوغ بفرستم واسه همین هم هیچی از اون روزا نمی نویسم؛ فقط بدونید الان کاملا پوست انداختم و از اون دختر احمق و احساساتی کنار کشیدم...

دخترمون حالا دیگه خیلی کارا داره که باید بهشون برسه،هدفهاش اونقدر بزرگ هستن که برای  رسیدن بهشون وقتی واسه این عشق بازی های خاله زنکه ای نداشته باشه .هنوز هم آینده جونورم واسم مهمه هنوز هم مرد شدنش برام افتخاره ولی دیگه  نیاز به عشقش ندارم.

شاید باید دنبال خودم بگردم...

 

چه افه ها!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 18 اسفند1383ساعت توسط جودی|

امروز 7 صبح رسیدم و درست لحظه ای که اومدم پول از کیفم در بیارم تا کرایه تاکسی رو بدم دیدم کیف پولم نیست!انگار یک پارچ آب یخ رو سرم خالی کردن!

تمام مدارکم،گواهینامم،کارت هام،پولام،همه دار و ندارم توش بود...از عصبانیت می خواستم مغز خودمو منفجر کنم.خسته و کوفته باز برگشتم ترمینال و از کلانتری و اطلاعات شروع کردم تا بلاخره اتوبوس رو دوباره پیدا کردم و دیدم بالای صندلی ای که نشسته بودم جا گذاشتمش!من دیگه شاهکارم تو گیج بازی!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند1383ساعت توسط جودی|

دارم خرت و پرت هام رو جمع و جور می کنم...اگه بدونید چقدر وسیله و کتاب و خرت و پرت می خوام، ببرم عوض من خسته می شید؛ قالیچه، ضبط،برنج،کلی غذای کنسرو شده،کتابها و لباسهام و همه اینها در کنار یک سری خرت و پرت لازم دیگه!حالا  تصور کنید؛یک دختر 48 کیلوئی قرار باشه اینا رو با خودش حمل کنه!!!چه مسخره ای بشم!

شاید نتونم اینجارو تا یک مدتی آپدیت کنم،دلیلش رو که بهتون قبلا گفتم.ولی مطمئن باشید در اولین فرصت چند تا از عکسهای اونجا رو تو وبلاگم می ذارم... خوشحال نباشید،زود تر از اونکه فکرشو بکنید برمی گردم!!!راستی خیلی مواظب خودتون باشید.

نوشته شده در جمعه 7 اسفند1383ساعت توسط جودی|

امشب احساسات خوبم خیلی زیاد شده،احساس می کنم این همه خوشبختی از حقم بیشتره،دوست داشتم اینا رو بگم تا همتون تو این احساس شادی شریک بشین؛من اونقدر خوب نیستم که لایق این همه شادی و آرامش باشم.خدای من خیلی بیشتر از اون که فکر می کنم سخاوت منده!

 

راستی اگه دوست داشتید از خودتون تست خودشناسی  بگیرید.جالبه!

نوشته شده در پنجشنبه 6 اسفند1383ساعت توسط جودی|

چقدر از آهنگهائی که یک روزای خاص رو یادم میاره بدم میاد.اگه خاطره بدی باشه ،عذابم می ده  یادآوریش  و اگه باز خاطره خوبی باشه،حرصم می ده که نمی تونم به اون روزا برگردم!

اونقدر الان عنقم که با یک من عسل هم خورده نمیشم!دیگه از این بیخود تر نمی تونه یک نفر روزش رو بگذرونه که من امروز گذروندم.به فرناز قول دادم که می رم دانشگاه ولی صبح دیدم عمرا حالش رو ندارم که لباس بپوشم و تو سرما برم بیرون.یک کم اینترنت بازی کردم و این وبلاگ اون وبلاگ،صبحونه خوردم،رفتم تا سجاد یک عطر خریدم،ناهار خوردم و الان هم تو بی خیالی و تنه لشی کامل خودمو انداختم رو این صندلی و این اراجیف رو تایپ می کنم.تو رو خدا می بینین؟

به حالم تاسف می خورید،خودم می دونم نمی خواد به روم بیارین...اگه شما هم یک هفته عزیز بودید و حتی  یک جمله امری نشنیده بودید حتما مثل من از لوسی به سرتون می زد ...یک کم دیگه تحملم کنین،پس فردا دارم برمی گردم بیرجند،راحت می شین از این حرفای مفت صد تا یه غاز...

نوشته شده در چهارشنبه 5 اسفند1383ساعت توسط جودی|

تساوی حقوق زن و مرد،آزادی و امنیت زنان در اجتماع،بزرگداشت مقام زنان!!!

این چیزا مربوط به همین جامعه ما میشه دیگه؟آره؟مطمئنم که این حرفا رو تو همین ایران خودمون شنیدم،پس چرا من تو این اجتماع تا این حد،احساس ناامنی و ضعف می کنم؟اگه حقوق ما با یک مرد برابره پس چرا وقتی من یک مرد رو می کشم،بلا فاصله حکم اعدام من در میاد ولی وقتی یک مرد منو بکشه،باید اول نصف دیه من پرداخت بشه تا بعد اون مرد اعدام بشه؟؟؟!!!منظورم از شروع این بحث دقیقا همین مسئله نبود بلکه بیشتر می خوام رو یک معضل دیگه زنها حرف بزنم.من تو خوابگاه زندگی می کنم و این خوابگاه از سر خیابون حدودا 200-300 قدم فاصله داره.تو این خوابگاه فقط دانشجو ها زندگی می کنن و هممون دخترائی هستیم که از خونواده دوریم و هیچ پشتوانه امنیتی ای تو اون شهر نداریم.حالا حرف من اینه که اگه ما زنها امنیت داشتیم،پس چرا ما دخترا باید هر شب از اول کوچه رو تا خوابگاه بدوئیم تا نکنه مثل هر شب یک مرد سادیسمی عوضی دنبالمون نیفته یا یک موتوری بهمون تعرض نکنه؟!

خونواده هامون دلشون خوشه که دختراشون تو یک جامعه امن درس می خونن!حتی وقتی تو اون کوچه مامور گذاشتن،آقای مامور محترم بهمون گفت مواظب باشید یارو بهتون حمله نکنه!!!البته الان که دیگه همون یک مامور رو هم برداشتن!

ما همون زنهائی هستیم که از آزادیشون حرف می زنن،پس چرا خودمون اون آزادی و امنیت رو حس نمی کنیم؟

نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند1383ساعت توسط جودی|
خب!مثل اینکه تو یکی از پستها ناخواسته علی رو ناراحت کردم...هر چی گفتم بی غرض بوده مطمئن باش نمی خواستم ناراحتت کنم.

واقعا ببخشید که این وبلاگ رو تا این حد شخصی کردم

نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند1383ساعت توسط جودی|

لعنت به این ویروس بلستر!دیگه همچین شده که وقتی رو مانیتور ظاهر میشه،احساس می کنم داره بهم دهن کجی می کنه.آقا داشتیم زندگیمونو می کردیم.یک پیسی سیلین 2002 هم نصب کرده بودم که آنتی ویروس بلستر باشه؛علی اومد یک آنتی ویروس مکافی بهم داد که این دیگه آخرشه و پوز هر چی آنتی ویروس رو میزنه و  اون پیسی سیلین رو بنداز سطل آشغال و از این حرفا.آقا دقیقا از لحظه ای که مکافی رو نصب کردم باز سر و کله بلستر پیدا شد!می خوام جیغ بکشم...

 

زمستون که میشه درختها رو خیلی دوست دارم.شبیه ارواحی می شن که تو داستانها،وسط جنگل،قهرمان داستان رو با پنجه ها شون می ترسونن.دلم بیشتر از همه جا واسه باغ ملک آباد تنگ شده بود.همیشه وقتی با ماشین یا اتوبوس از کنارش رد میشم،اونقدر با ولع به این باغ و درختاش نگاه می کنم که احساس میکنم می خوام قورتشون بدم.راستی بهتون گفتم که دانشکده ما ،قبلا کاخ اسداله علم بوده؟الان موزه شده و کلاسهای ما هم همون جا برگزار میشه،مطمئن باشید اگه اونجا رو ببینید از حسادت مشت می کوبید تو دیوار. تمام این باغ پر از درختهای کاجه و باغچه هایی داره که تو بهار مثل بهشت میشه...هر وقت تونستم ،یک عکس ازش اینجا می ذارم.

راستی کی می دونه امیدیه کجا ایران قرار داره؟

نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند1383ساعت توسط جودی|

به نظرتون دردناک نیست اینکه آدم، شوهریا دوست پسری داشته باشه که واسش مهم نباشه چاک مانتوی تنت تا کجا بالا باشه یا واسش مهم نباشه که لاک های دستت  قرمز جیگری باشه؟!من دق می کنم، شک نکنین. به نظر من فاجعه برای یک زن از این بالاتر نیست که شوهر یا دوست پسرش غیرتی نباشه؛لااقل برای من!
تنهاترین صفتی که تو یک مرد پرستش می کنم غیرت اون مرده.البته یک چشم رذل جیگر نافذ هم قابل پرستشه!از اون نوعش که وقتی نگات می کنه موهای تنت از مردونگیش سیخ بشه!یک چشم رت باتلری!!!

راستی به نظرتون فیلم شب یلدا محشر نیست؟
حالا بهتون پیشنهاد می کنم در اولین فرصت فیلم افسانه خزان رو پیدا کنید و ببینید(هر کس بدون سانسورش رو پیدا کرد به من هم بده ببینم)واقعا فیلم کلاس و قشنگیه،خب تا حدودی تحت تاثیر پرنده خارزار ساخته شده ولی در کل به احساساتتون ناخنک می زنه.باور کنید تو هر صحنه ای که براد پیت رو نشون می داد،با خودم فکر می کردم جنیفر آنیستون با چه شجاعتی تونسته ازش جدا بشه!آدم شوهری داشته باشه که  نود درصد دخترای دنیا آرزوی داشتنش رو دارن!!!
فکر نکنید که بخاطر شخص براد پیت میگم این فیلم قشنگه؛باور کنید فیلم فوق العادیه.
اون روز دانشگاه ،دوئل رو گذاشته بود اونم با بلیط 100 تومن!فکرشو بکن! دو ساعت تفریح فقط با 100 تومن!باز بگین جوونا از بی تفریحی به ابتذال کشیده شدن!
راستی قسمتهایی از شعری رو که تو دو پست قبلی نوشتم رو برمیدارم،الان که دوباره می خونمش میبینم زیاد هم فوق العاده نیست!خودمونی بگم؛یک کم جواد می زد!

 این روضه خونها واسه نشون دادن مظلومیت امام حسین ،هیچ کاری جز تیکه تیکه کردن امام حسین بلد نیستن؟؟؟ 

نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند1383ساعت توسط جودی|
بچه ها بذارین به یک خرابکاری اقرار کنم!وقتی وبلاگم رو راه اندازی کردم رفتم و یک ایمیل محترمانه ساختم تا اینجا بذارمش ولی دقیقا از همون لحظه اول پسوردم رو فراموش کردم و در واقع اون ایمیل متروک شده...فعلا همون ایمیل جینگولکیه خودم رو می ذارم تا باز یک ایمیل آبرو مند بسازم.

راستی اگه به اون قبلی میل دادید باید بگم که من نتونستم بخونمشون...خب پیش میاد دیگه!!!

نوشته شده در یکشنبه 2 اسفند1383ساعت توسط جودی|
هیچ وقت فکر نمی کردم که آرشیو دار شدن همچین حس غروری تو آدم بوجود بیاره!
نوشته شده در یکشنبه 2 اسفند1383ساعت توسط جودی|

 

سر میزهای جداگانه می نویسیم،

نامه های تنهایی را که هیچ وقت روشنایی را نخواهد دید،

کاش می توانستیم توافق کنیم،

که معنای پنهان بین کلمات را بخوانیم و دریابیم؛

 

می خواهم ببینمت و می دانم چه خواهم گفت،

باید دیوانه باشیم که همه چیز را دور بریزیم،

و ندانیم چه چیز از دست رفته است،

قبل از اینکه خیلی دیر شود؛

 

 

نمی دونم این شعر رویایی مال کیه فقط چون خیلی دوسش دارم گذاشتم تو این پست تا شما هم از خوندنش به اندازه من لذت ببرین.

راستی فکر می کنم بهتون نگفتم؛ تو خوابگاه مجبور شدم از اتاق 3 نفره برم تو یک اتاق 6 نفره! فکرشو بکنید؛تو اتاق تنها نشستی و از دلتنگی بق کردی و داری تو عالم خودت سیر می کنی و چایی می خوری که یهو از سرپرستی میان تو اتاق و بهت می گن باید وسائلت رو جمع کنی چون می خوان ورودی ها رو تو یک اتاق بذارن و ترم بالائی ها گفتن اتاق خلوت به ما بدین! وای که چه ضد حالی بود...  اول به لج کردن متوسل شدم،بعد جیغ و داد و آخر هم تهدید کردم که باید از جنازه من رد بشین و از همین ادا اصولا.ولی هیچ فایده ای نداشت چون من الان تو همون اتاق 6 نفره ام!

نوشته شده در یکشنبه 2 اسفند1383ساعت توسط جودی|