تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

سلام سلام سلام.من حالم خوبه،دیشب رسیدم مشهد.خیلی بده که نمی تونم اونجا وبلاگم رو آپدیت کنم،خوب واقعیت اینه که تایپ فارسی ام اصلا خوب نیست و اگه روی کیبرد حروف فارسی رو ننوشته باشه نمی تونم جای حروف رو دقیق پیدا کنم و وقت زیاد می بره!خب خیلی افت کلاس داره که تو کافی نت بشینی و واسه هر حرفی دو ساعت رو کیبرد بگردی!!!

تا جمعه هفته دیگه مشهد می مونم و خودم رو تو چت و ارکات بازی خفه می کنم.اونجا ارکات فیلتر شده و حسابی کاسه کوزه فضولی ما رو بهم ریختن.

دلم واسه هر چی تو این شهر بوده تنگ شده،از مرغ فروشی و کافی نت دار سر کوچه گرفته تا عروسکهام و کامپیوتر و نقاشی هام و همه چی.دلم واسه فرزانه و بنفشه وعلی جونم از همه بیشتر تنگ شده بود.سعی میکنم همه چی رو ببلعم تو این یک هفته.

بیجی جونم هم تا هفته پیش که من مشهد بودم،اینجا بوده و شنبه برگشته تهران،برای دیدنش هنوز هم پرپر می زنم...شاید خیلی خرم... نمیدونم... ولی دخترمون نه تنها به بقیه،که به خودش هم ثابت می کنه که مرد تر از این حرفاست که بعد از اون همه بی تفاوتی بخواد بره عشق از یک پسر گدایی کنه. یک عمر شعار دادم که وقتی عشق به تنهایی وسط باشه،دیگه هیچی حتی تفاوت سنی نمی تونه اون عشق رو نابود کنه ولی اصلا به این فکر نمی کردم که اون پسر به اندازه همون تعداد سالی که کوچیکتره،حق داره بچگی کنه.عشق پر افتخار من هم به اینجا رسید!درسته که  همیشه در کنار خودم داشتنش دیگه واسم مهم نیست ولی عشق بزرگی که بهش داشتم همیشه تو دلم می مونه،شاید مثل عشق به یک برادر...بگذریم

راستی بنفشه وبلاگ دار شده،این وبلاگ قبلا مال سودارو بود ولی لز حالا بنفشه توش می نویسه.حتما به دخترم یک سری بزنید. بیشتر به اینجا سر می زنم تو این هفته. مواظب خودتون باشین.

نوشته شده در جمعه 30 بهمن1383ساعت توسط جودی|

دیشب رسیدم مشهد. یکی از پر هیجان ترین مسافرتهایی بود که تا حالا داشتم،حدس بزنید چی شده بود!دقیقا دو ساعت و ربع تو برف گیر کرده بودیم!همه ماشینها رو نگه داشته بودن.بعضی ها رو هم که از بین راه برگردونده بودن،فقط ما شانس آورده بودیم که 20-30 کیلومتر از تربت رو رد کرده بودیم و بیشتر نزدیک مشهد بودیم.برای اولین بار تو زندگیم بود که با همه وجود از برف متنفر شده بودم.وحشت و هیجان همه آدمها رو تو اتوبوس با هم رفیق کرده بود،فقط لازم بود که اتوبوس یک سر بخوره یا صدای بک بوق هشدار آمیز شنیده بشه،اونوقت همه از وحشت تو صندلی هامون سیخ می شدیم و چشممونو می دوختیم به جاده. برف بود و برف بود برف.فقط همین دیده میشد.باور کنید نمی تونم حتی ذره ای از اون وحشت رو بهتون منتقل کنم.

خب نگرانم نباشید!الان کاملا صحیح و سالمم و از یک برف بازی حسابی برگشتیم.

با این برف فکر نمی کنم بتونم جمعه بر گردم بیر جند.خیلی حیف می شه،شروع اولین کلاسهای اختصاصیم شنبه است؛خواندن خطوط و کتیبه های اسلامی!باید خیلی محشر باشه اینطور نیست؟

باید برم یک چمدون دیگه خرت و پرت جمع کنم،وسایلی که برده بودم فقط به درد یک هفته زندگی کردن می خورد.مواظب خودتون باشید...تا بعد!

نوشته شده در پنجشنبه 22 بهمن1383ساعت توسط جودی|

راستی اینو بگم واسه اونا که نمیدونن؛ دانشگاه شوکت آباد،5 کیلومتری بیرجند قرار داره.

نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1383ساعت توسط جودی|

اگه کارهای  نامه درخواست مرخصی ام، امروز تموم بشه،بعد از کلاس می رم بلیط بخرم واسه مشهد.

من نمی فهمم جشن افتتاح مسجد دانشگاه چه اتفاق خارق العاده ای هست که همه کار و بساطشون رو جمع کردن و رفتن اونجا.صبح کلی دویدم تا به سرویس رسیدم و رفتم دانشگاه شوکت آباد،رفتم اونجا تا نامه درخواست مرخصی ترم اولم رو بگیرم.حالا که رفتم می گن نامه ات رو اصلا اینجا نیاوردن؛چقدر همه نامه ها رو گشتیم تا به این نتیجه رسیدیم که توی دانشکده هنر جا مونده. باز تو سرما،نیم ساعت  ایستادم تا سرویس بعدی بیاد،اومدم دانشکده هنر و میبینم که نامه رو فراموش کرده بودن بفرستن شوکت آباد!اونو گرفتم و بدو بدو به سرویس بعدی رسیدم!حالا که اومدم شوکت آباد فکر می کنین چی شد؟!آقایون محترم تشریف برده بودن جشن افتتاح مسجد دانشگاه و تا فردا کسی نمی اومد!!!

هر کی تو اون لحظه چشمش به قیافه من می افتاد،بی برو برگرد می فهمید که چه حرصی داره تو چشای من موج می زنه!از در که رفتم بیرون، برف می اومد و سرما تا مغز استخونت فرو می رفت،کفشم هم زیپش در رفته بود و تو پام می چرخید و حسابی پشت پاهام رو میزد.فکر می کنین من اونقدر قوی ام که بعد از اون همه علاف سرویسها شدن و این ور اون ور رفتن و درد و سرما کشیدن، می تونستم در مقابل گریه هام مقاومت کنم؟نه!مخصوصا که یک فضای باز و بدون آدم هم جلو چشمت باشه!آقا ما هم تا جا داشت،بلند بلند گریه کردیم!!!(بعد از کلی دلتنگی کشیدن و به روی خودت نیاوردن، حسابی چسبید)داشتم دق دلی این دو روز سر کار موندن و دلتنگی های بی انتها رو خالی می کردم بیرون،می خواستم همه چیز رو تو اون فضای بی انتها حل کنم،عر زدم و زدم تا باز رسیدم به سرویسها!(این سرویس سواری هم واسه خودش عالمی داره!سر نیم ساعت،7دقیقه اونورتر،این ور خیابون،سر یک ربعها،7 دقیقه اونورتر ،اون ور خیابون!درک کردنش سخته مگه نه؟ولی من بلا خره  یاد گرفتم!)

و یک چیز دیگه! ما تو خوابگاه موش داریم!خیلی هیجان داره، مگه نه؟

نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1383ساعت توسط جودی|
من اینجام.نمیگم جای همتون خالی چون واقعا خالی نیست.دارم از دلتنگی پرپر می زنم.عادت می کنم‌ عادت می کنم عادت میکنم.......فقط می تونم اینو با خودم تکرار کنم

بچه ها خوبن خیلی هم خوبن وقتی فکر می کنم که اگه قرار بود هم اتاقی های خوب نداشتم چطور می تونستم تحمل کنم.

 

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1383ساعت توسط جودی|
اگه زیادی دارم پراکنده گویی می کنم به من بگید
نوشته شده در شنبه 17 بهمن1383ساعت توسط جودی|

همه دنیا داره  زیر برف خفه میشه اونوقت آسمون مشهد حتی واسه یک بارون داره خساست به خرج میده.از نیمه های شب یک چیزایی آروم آروم می اومد و الان به اندازه یک لایه نازک خیابونا سفید شده.

 

"عشقهای خنده دار" رو خوندید؟  "میلان کوندرا".فقط می تونم بگم محشره.خب این یک نظر کاملا شخصیه و هر کس دیگه ای اجازه داره که بگه چه داستانهای آبگوشتی یا چه نویسنده هجو نویسی ولی فعلا که تو جمع نویسنده های مورد علاقه من اضافه شده.این اولین کتابی بود که تا الان از کوندرا می خوندم و تصمیم دارم شوخی رو هم بخونم شاید جدی تر و غیر احساسی تر نظرم رو در موردش بگم.از من می شنوید لااقل یک دفعه این کتاب رو بخونید حتما ارزشش رو داره، وقت زیادی نمی بره قیمتش هم کاملا مناسبه.

و حالا یک کتاب دیگه.اسمش رو خوب توجه کنید:"داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد"!!!

چند شب پیش پشت ویترین یک کتابفروشی چشمم بهش خورد.یک کتاب جیبی 88 صفحه ای!فکرشو بکنید،همچین ابهت اسمی و کتابی به این کوچیکی!

یک نمایشنامه از "ماتئی ویسنی یک".اگه آدم احساساتی ای هستید حتما از خوندنش لذت می برید و اگر هم نیستید باز هم بستگی به سلیقتون داره.

 

 

این روزها کاملا بیکارم و تقریبا تمام ساعتهای روزم،اوقات فراغت به حساب میاد.خب اگه شما هم تو این همه بیکاری غوطه می خوردین،مثل من تبدیل می شدید به یک آدم تنه لش که یک گوشه خونه،پاهاشو تو شکمش جمع میکنه و کتاب می خونه و چایی می خوره و خودشو روی مبل کش و قوس میده و در نهایت یک کم نقاشی می کشه.تقریبا دارم مایه ننگ جامعه دخترا میشم ولی زیاد نگران کننده نیست،به زودی تکلیفم روشن میشه.

نوشته شده در شنبه 17 بهمن1383ساعت توسط جودی|

من فردا مي رم بيرجند.ميرم و نمي دونم کي مي تونم دوباره بيام پيش بچه ها.دلتنگي هام اونقدر بينهايتن که نمي تونم با يک ناراحتي چهره اي نشونش بدم؛ته ته دلم يک آتش فشان خاموش از اين دلتنگيه.تا الان نهايت دوريم ازشون به يک هفته نمي رسيده و حالا ميرم که شايد يک ماه و يا بيشتر و بيشتر نبينمشون…

چرا نبايد رشته منو مشهد داشته باشه؟دانشگاه ساختن به چه عظمت و بزرگي اون وقت حتي يک ساختمون به بچه هاي هنر ندادن،ساختمون رو ساختن و در لحظه آخر به اين نتيجه رسيدن که بچه هاي هنر نبايد با بچه هاي فردوسي قاطي بشن!!!فرستادنشون نيشابور!خيلي زور داره مگه نه؟خب،هر چي باشه بهتر از زاهدان رفتنه!فرزانه خودشو کشت تا نظر منو عوض کنه که منم زاهدان بزنم؛بالاخره هر چي باشه اون کارشناسي بود بيرجند کارداني ،تازه اون نقاشي و اين باستان شناسي،ولي من اونقدر جيگر ندارم که برم زاهدان...

 

تازه وبلاگ نويسي رو شروع کردم واسه همين يک کم وقت مي خوام تا بتونم خودمو جمع و جور کنم،و شايد يک کم هم کمک و يک کم بيشتر اعتماد به نفس!بالاخره سرو سامون ميگيرم

از من انتظار حرفاي عاقلانه نداشته باشين احتمالا اينجا تبديل ميشه به يک شبه دفتر خاطرات تا اين دختره بتونه يک کم هيجانات تموم نشدنيش رو سبکتر کنه.

وقتي تکليفم تو بيرجند معلوم شد دوباره مي آم،مواظب خودتون باشين

نوشته شده در جمعه 16 بهمن1383ساعت توسط جودی|

بیا!هر که هستی بیا!

رویاپردازی، بیا!

دروغ پردازی،بیا!

امیدواری،دعا خوانی،

لوبیا سحرآمیز می خری،بیا!

لاف زنی،آرزومندی،بیا!

بیا!بنشین کنار آتش،

تا قصه های طلائی ببافیم.

با هم،

بیا!

بیا!

                              شل سیلور استاین

نوشته شده در جمعه 16 بهمن1383ساعت توسط جودی|