تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم
نقاش خیابان بیست و سوم

کمتر از یک هفته ای می شه که دارم تو یک داروخونه ی جدید کار می کنم.یک داروخونه ی یه ذره بزرگتر ولی بی نهایت شلوغتر از داروخونه ی قبلی!یک داروخونه درست وسط شلوغ ترین مرکز پزشکای مشهد یعنی خیابون احمد اباد.روز اول که رسمآ تیکه های متلاشی شده ام رو به خونه رسوندم!هنوز حس غربتم از بین نرفته.وقتی می بینم همه با هم آشنان و صمیمی با هم احوالپرسی می کنن و از گذشته ای که من توش نبودم با هم صحبت می کنن دلم کوچیک می شه.مث سگ دلم واسه اون داروخونه و بچه ها و مریضامون تنگ شده.صبح ها بیکارم و می رم داروخونه ی قبلی پیش دکتر و بچه ها.از داروخونه ی جدید واسشون می گم و در مورد داروهایی که دارن و نمی شناسم از دکتر سئوال می کنم.دلم واسه غر زدن و دعوا کردن باهاش تنگ شده.بهش غر بزنم و آخر هم بخنده و بگه خسته نشدین این همه غر زدین؟!دلم می خواد برگردم اونجا.اینجا همه چیزش غریب و یه جور دیگه ست.اونجا واسه خودم شاهی می کردم!!همه چیز دست خودم بود.حس نمیکردم یک نسخه پیچم که باید سرم تو کار خودم باشه و آسه برم و آسه بیام.انگار داروخونه ی خودم بود.از حساب کتابا گرفته تا جنسایی که می خریدیدم و رابطم با ویزیتورا و برخورد مریضا.اونقدر همه کاره بودم که مریضای همیشگی مون هم باورشون شده بود من خانوم دکتر اونجام!!!حالا اینجا فقط یک نسخه پیچم که باید فقط نسخه بخونم و دارو توی سبد بچینم و با داروهای جدیدتر آشنا بشم.اعصابم خورد می شه وقتی می بینم اینجا یه نفر مث کار قبلی من تو اون داروخونه رو انجام می ده و به من دستور می ده چه کاری رو باید انجام بدم و واسم تعیین تکلیف می کنه!حرصم میگیره!یه عمر خودم اینکاره بودم!!

بهر حال باید یه مدت کوچیک تحمل کنم تا توانایی هام واسشون بالقوه بشه!!فعلآ از موقعیت جدید استفاده می کنم و داروهای جدیدی که دارن و تا حالا ندیده بودم رو واسه خودم می نویسم و استفادشون رو می پرسم.این داروخونه ی شلوغ با داروهای زیاد و متنوع اش جای خوبی واسه یه کم بیشتر یاد گرفتنه!


نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت توسط جودی|

بعد از یک مسافرت دو نفره ی یک هفته ای به شمال و تهران باز افتادم تو این چرخ دنده ی لعنتی که وادارم می کنه مث خر عصاری اروم اروم دور خودم بچرخم و هرروز پیرتر و زشت تر و افتاده تر بشم.نمی دونم چه مرگمه ولی هر مرگم بود از داروخونه اومدم بیرون!نه کار جدیدی دارم نه درآمد جداگانه ای!منتظر نشستم تا آخر ماه بشه و موعد قسطام برسه و احساس کنم چقدر اون زندگی تکراری و مزخرف می ارزید به این زندگی تکراری تر و جیب های خالی از پول!نمی دونم چی شد؛فقط می دونم با هم لج کردیم!من و دکتر!ازش خواستم حقوقمو زیاد کنه.اونم گفت لاقل تو شرایط فعلی نمی تونه.می دونستم که می تونه.دو سال مث خر پله های اون داروخونه رو بالا پایین رفته بودم و مث کار خودم واسش دل سوزونده بودم.از درآمد بیشتر داروخونه ذوق زده می شدم و از کم کار کردن ِ یک شب اعصابم خورد می شد!احمق بودم!مث یک بچه ی مسخره بهم برخورد و گفتم نمیام.بهم زنگ زد که با عوض کردن جای داروخونه و بهتر شدن شرایط می تونه حقوقمو زیاد کنه ولی انگار خستگی ِ اون روزمرگی ها و احساس بی ارزش شدن بعد اون همه دلسوزی،مخ ام رو پوسونده بود!گفتم نمیام.هنوز هم می گم نمیام.بیکار نشستم تو خونه و از بیکاری مث سگ هار می غرم و باز هم برنمی گردم داروخونه.توقع نداشتم.حرصم گرفت.باهاش لج کردم.لج کردنی که دودش فقط تو چشم خودم می ره و ولی باز هم حاضر نیستم برگردم.هنوز نسخه پیچ جدیدی پیدا نکرده.می دونم چقدر کار اونجا زیادتر و سخت تر شده ولی باز هم حاضر نشد حقوقمو زیاد کنه.انگار اونم لج کرده.

فعلآ که بیکارم و در و دیوار خونه رو برانداز می کنم ولی می دونم آخرش یا کم میارم یا تا کارد به استخونم نرسیده یک کار جدید پیدا می کنم.

نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت توسط جودی| |

همه چیز از یک بعد از ظهر چرتی،با تموم شدن جومونگ شروع شد!پرتقال توی بشقاب رو پوست می گرفتم که چشم تو چشم یک موجود غریبه موندم!اما داستان واقعی دقیقآ از لحظه ای شروع شد که فریادهای موش موش عاطفه خونه رو به لرزه در آورد!در چند صدم لحظه،تمام پاهای آویزون از مبل ها زیر صاحبان پاها جمع شد!تنها سئوالی که بیشتر از وجود خود موش ذهن همه رو درگیر کرده بود،پشتکارش بود برای رسوندن خودش به طبقه ی سوم یک ساختمون،یعنی دقیقآ جایی که اسم اش خونه ی ما بود!

گروه امداد به سرپرستی خانم همسایه ی طبقه دوم و گربه ی دردونه اش جلوی در ظاهر شدن!گربه ی پروار شده رو روی زمین گذاشتن تا وارد خونه بشه و موش رو ناکار کنه،،منتها یک مشکل کوچیک وجود داشت و اون اینکه در همون لحظه ی اول گربه دو پا داشت و دوپا قرض کرد و خودشو سراسیمه به پایین رسوند!!ساعتها وقت صرف شد ولی هیچ کلکی نتونست گربه ی متهور داستان ما رو وادار کنه تا برای گرفتن موش وارد خونه ی ما بشه!

پروژه ی چسب موش ایده ی بعدی بود!البته در این قسمت داستان هم ما به مقداری مشکل برخوردیم و اون اینکه زودتر از موش،ادمهای خونه بودن که پاهاشون روی این چسبها می چسبید و اگه مراسم گرفتن این موش دو روز بیشتر ادامه پیدامیکرد،قطعآ دیوارهای دو طرف ِساختمون از شدت چسبنده شدنِ همه جا بهم می رسید!!

آخرین بار در یک شب بارونی و پر رعد و برق بود که دوباره سروکله ش پیدا شد.اولین نفر فرزانه بود که فکر کرده بود یکی از همسترها رو دیده که برای خودش زیر مبل می چرخه.منتها هیچ همستری بیرون از آکواریومش نبود!جارو به دستان و پارچه به دستان،منطقه ی مشاهده شده رو به محاصره در آوردن!آسمون می غرید و موش داستان ما جیغ کشان از این مبل به اون مبل می دوید و با چشمهای هراسون به جمعیت محاصره کننده نگاه میکرد!در آخرین لحظه ای که فکر میکرد خودشو به یک جای امن رسونده،یک تیکه مقوای آغشته به چسب به سمت اش روونه شد!چسب درست لحظه ای بهش رسید که دمش رو نتونسته بود از منطقه ی خطر رد کنه و به چسب ها چسبید!هنوز لحظه ای رو که با چشمهای موجدار از اشک به مامان نگاه میکرد رو فراموش نمی کنم.با یک حرکت به باغ روبروی خونه پرتاب شد!

راستش هنوز هم یک سئوال ذهنم رو درگیر کرده که اون اشکهای توی چشمش بخاطر ترس از ارتفاعش بود یا از بارون بدش می اومد؟!

نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت توسط جودی| |

چند مدت قبل دکتر برای کاری مجبور شد به شهرستان بره.از اونجا که نمی شد داروخونه بدون مسئول فنی بچرخه،مجبور شدیم یک مسئول فنی بگیریم.مسئول فنی جدید یک خانم دکتر داروساز بودن که دقیقآ هر دو هم سن بودیم!تا ظهر مث بنز کار کردیم و نسخه پیچیدیم و قیمت زدیم و مشتری ها رو جواب دادیدم و خانم دکتر روی صندلی نشست و دستور روی داروها نوشت.(کاری که همیشه خودم میکردم ولی حالا که دکتر نبود و باید به مسئول فنی جدید پول می دادیم،خانم دکتر اینکار رو انجام می داد.)با خودم که یک سر انگشتی حساب کردم دیدم کاری رو که من هر روز انجام می دم با چندر غاز حقوق،همین خانم دکتر انجام می ده با این تفاوت که دیگه نسخه رو هم نمی پیچه و با مشتری سروکله نمی زنه.منتها با یک حقوق بالای یک میلیون تومن و فلان قدر.تنها فرق کوچیک موضوع تو این بود که اون خانم دکتر بود و سالها درس خونده ولی من خودمو به یک کاردانی زپرتی راضی کرده بودم و شده بودم یک نسخه پیچ معمولی که سر ماه چندرغاز می گرفت و همشو می داد بالای قسط هاشو و فقط پول یک بنزین ته جیب اش می موند!فقط گفتم خاک دو عالم به سر من!تا چندین روز چنان دپرسی حادی سراغم اومده بود که تصمیم گرفته بودم کار داروخونه رو ول کنم و بچسبم به کنکور امسال!با خودم گفتم دختر حسابی یک عمر هندونه دادن زیر بغلت که ماشالا به این همه استعداد و تیزهوشی،به کارت که نیومد هیچ،هوا هم برت داشت که حتما یک خری هستی و سفت و سخت دنبال درس رو نگرفتی و شدی اینی که الان هستی!از اون روز دارم مث خر خودمو سرزنش می کنم و حسرت بی خیالی ها رو می خورم.تنها راهی که دارم،دلخوش کردن به این کنکور قریب الوقوعه که می تونه بار یک سرزنش یا پیشرفت رو جلوی پام بذاره.

باید تو این دو و نیم ماه غیرت خودمو بسنجم!

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت توسط جودی| |

از زایمان هفت هشت توله ایه سامانتا فقط یک توله زنده موند به اسم اَلفی.تخس ترین و شرترین دختری که می تونست یک همستر به دنیا بیاره!از اونجا که زیادی دردونه و عزیز بود اجازه داشت هر شب آزادانه و بدون ساپورت توی خونه واسه خودش بچرخه و از هر سوراخ سمبه ای سر در بیاره تا خسته بشه و اجازه بده توی آکواریوم برگردونیمش!این داستان ِهر شبه ادامه داشت تا چند روز پیش.آخر شب الفی رو پیدا نکردیم.ظاهرآ هنوز از بازی کردن سیر نشده بود.خوابیدیم شاید صبح یک گوشه از خونه در حال خواب پیداش کنیم.

فردا صبح همچنان الفی به آغوش خانواده بر نگشته و تقریبا همه نگران شده بودیم!شب شد و باز هم خبری از بچه ی مفقود نداشتیم.نگران بودیم مبادا در ِخونه باز مونده و پشت سر یک نفر از خونه خارج شده و تا الان طعمه ی گربه ی آقای احمدی شده باشه.ساعت از یک شب گذشته بود و جلوی آینه ی دستشویی وایستاده و دستام رو می شستم.یک لحظه به مغزم رسید نکنه خودشو توی چاه توالت انداخته باشه!به نظرم بعید بود ولی باز هم نگاه کردم!حدسم درست بود؛دخترک لوس و عزیز بار اومدمون دقیقآ ته چاه عمیق توالت افتاده بود!احساس کردم یک لحظه قلبم از حرکت ایستاد!!!بعد از اون همه مدت هنوز زنده بود و مصرانه و بی حال تلاش میکرد تا خودشو از چاه بالا بکشه.با یک فریادِ "الفی تو چاه افتاده" همه توی دستشویی جمع بودن!بین علما اختلاف بود.قیافه ی کثافت گرفته و خیس شده اش هه رو به شک انداخته بود که شاید فقط یک موش فاضلابی بیشتر نباشه.بهر حال باید تلاشمونو میکردیم.وسیله ای نبود که توی اون چاه جا بشه و ازش کمک نگیریم برای نجات حیوون.از تِی آشپزخونه گرفته تا راکت بدمینتون و سیم برق!اونقدر بی جون شده بود که نمی تونست خودشو از وسیله ها بالا بکشه.مجید سیمی رو به تی بست و انداخت توی چاه.زیر شکمش گیر انداخت و کشیدش بالا.بعد از یک ساعت و نیم رفت و آمد و تلاش بلاخره بیرون اومد.بچه همستر تپل و سفید و عزیزمون تبدیل شده بود به یک موش کثیف و لاغر و پر خون.راه می رفت و از رد پنجه هاش خون روی زمین می موند.با اب گرم شستیمش و با سشوار خشکش کردیم ولی تقریبآ هیچ امیدی به زنده موندنش نبود.گذاشتیم بخوابه.صبح اروم رفتم بالای سرش.بیحال سرش رو بالا آورد و نگام کرد.غذا رو که به طرفش گرفتم لنگون لنگون به سمتش اومد.دلم ریش شد.یک دست و یک پاش آسیب دیده بود و نمی تونست ازشون استفاده کنه.چشم راست اش هم باز نمی شد و یک هاله ی کبود دورش رو گرفته بود.زنده موندنش فقط مث یک معجزه شده بود!

یه هفته می گذره.الان همون الفی ِ کره خر قدیمه مونه!

نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت توسط جودی| |

از اونجا که این دختر برای خرید یک گیره ی مو،بیست تا مغازه رو می چرخه تا مثلآ یک گیره ی صورتی گل قرمز بخره،حساب کنید برای خرید لباس نامزدی چه بلایی سر خودش میاره!موندم این همه وسواس مسخره چیه که تو خلقت من به کار رفته؟!تا این لحظه تقریبآ یه چیزی تو مایه های دهن صاف شدنم!

مراسم خرید لباس نامزدی کش دار تر از اون شد که فکرشو می کردم منتها خوشبختانه به پایان رسید!یک عمر زر زدم که من اهل این مسخره بازی ها و ادا اصولا نیستم و خودمو مقید لباس و این اراجیف نمی کنم!حالا تبدیل شدم به یک تیکه پوست و چند مشت استخون که خودشو راه می بره و تدارک مهمونی و لباس نامزدی اش رو می بینه!این وسط کار و داروخونه هم تحت شعاع استرس و برنامه های من قرار گرفته!این مهمونی کوفتی بیاد و تموم بشه،یک وزنه اندازه ی تمام آدمای اون شب از روی شونه ام برداشته می شه.

نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت توسط جودی| |

بعد از یک سال و نیم روز شماری،اولین برنامه ای که چیده شد یک مسافرت دو نفره ی جنوب بود.منتها از اونجا که عده ای در این فرایند بهم رسیدن کمک های زیادی بهمون کرده بودن و مخ افراد زیادی رو کار گرفته بودن تا این وصلت جور شد دور از معرفت دیدیم که پیشنهاد همراهی اونها رو برای این مسافرت جنوب نادیده بگیریم.در نتیجه خواهر ِ همسر عزیز به اتفاق شوهرش به جمع ما اضافه شدن.درست دو شب مونده به رفتنمون آقای همسر با مادر توی خونه تنها بودن و ظاهرآ مادر ابراز ناراحتی کرده از دور شدن بچه هاش و مقداری هم گریه کردن!در نتیجه همسر عزیز پیشنهاد برای همراهی در این سفر می ده و ظاهرآ بدون هیچ صحبتی پیشنهاد مورد قبول قرار می گیره!

مسافرت دو نفره تبدیل شد به اردوی مشهد جنوب به همراهی خواهر آقای همسر و شوهرشون و مادر آقای همسر و برادر کوچکترشون که قبل از سال جدید به حرکت افتاد!شیراز و بندرعباس و قشم و کرمان و الان که مشهدم!شاید قبل رفتن حرص خوردم و غر زدم و عروس بازی در آوردم و وحشتناک ترین مسافرت عمرم رو تصور می کردم ولی تنها چیزی که تو این مسافرت واسم روشن شد بستن شمشیر مسخره ای بود که روی مادر آقای همسر بسته بودم و بعد از دو روز به راحتی از کمرم شل شد و افتاد!فکر می کنم الان دیگه اگه همدیگه رو دوست نداشته باشیم لاقل می تونیم سعی کنیم یه روز همدیگه رو دوست داشته باشیم!  

نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت توسط جودی| |

چهارشنبه من و مجید رسمآ زن و شوهر اعلام شدیم!توی 4 روز همه چیز اونقدر سریع پیش رفت که خودمون هم احساس میکردیم از فرایند پیشروی روزها داریم عقب می مونیم!!دیگه شک نداشتیم که خدا از ما دو تا هم برای جلو افتادن کارها بیشتر عجله داره!روز دوشنبه کلی آدم نشستن دور هم و چک و چونه زدن و بحث کردن و تقویم ورق زدن و اعیاد و وفات ها رو مدنظر گرفتن تا به این نتیجه رسیدن که ما دو نفر باید شنبه عقد کنیم؛خدا هم یک ضرب زد تو حال همشونو برنامه ها همچین جور شد که مجبور شدیم همون چهارشنبه قائله رو ختم کنیم!نمی تونم بگم خیلی منفجرم چون در واقع تنها احساسم اینه هر شب که می خوابم می ترسم صبح که بیدار شم همه چیز خواب بوده باشه!!!

نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت توسط جودی| |

ساعت از 6/5 گذشته.مانتو سبز روشنه رو از توی کمد می کشم بیرون.جلوش یک ذره کثیفه.به زور دیده می شه.وسواس خونم به ماکزیمم درجه اش رسیده.باید فوق عالی به نظر بیام!مانتو رو از همون قسمت لک دار می گیرم زیر شیر آب.اتو رو آروم آروم می کشم روش تا خشک بشه.گند می زنم!درست به اندازه ی رد خیسی،روی رنگ روشن مانتو لک می شه!گاوم زاییده درست حسابی! با پاچه های تابیده توی حموم دارم تمام مانتو رو می شورم.صدای فریادی از پشت سرم بلند می شه:"تو عقل داری؟!مگه اینا قرار نیست ساعت 7 اینجا باشن؟!"مامان راست می گه.جفتک زنان می پرم تو اتاق.می ندازمش رو شوفاژ."حتمآ که این مانتو واسه تو امشب مانتو می شه!!"رژ لب صورتی رو می کشم روی لبام.مث خر کتک خورده شده ام!استرس موهای کج شده ام رو پر از وز کرده!به طرز عجیبی با اون رژ صورتی زشت تر می شم!هیچ تناسبی با چشمها و موهای سیاهم نداره!پاکش می کنم و یک رژ تیره تر رو روی صورت برافروخته ام امتحان می کنم.یکی از بیرون اعلام می کنه ساعت یه ربع به هفته و تا یه ربع دیگه می رسن و اگه همینجور توی اینه به خودم زل بزنم باید با مانتوی خیس جلوشون بشینم!

مانتو رو از روی شوفاژ برمی دارم و اتو رو می کشم روش.اونقدر خیسه که انگار همین الان یک سطل آب روش ریختن.فکرشم نمی کنم که امشب مانتوی دیگه ای جز این تنم باشه.مجید رنگ این مانتو رو خیلی دوست داره.اتو رو نگه می دارم و جیز جیز می کنه.اس ام اس می زنه که ما راه افتادیم.از شدت استرس احساس می کنم یک عق گنده اومد توی دهنم!اس ام اس میزنم توی گلفروشی معطلشون کن!

یقه اش رو اتو می کنم که زنگ می خوره.با اون همه اتو کشیدن هنوز عر می زنه که خیسه!می پوشمش،شاید توی تنم خشک بشه!

تنها صندلی خالی درست روبروی مجیده.چشمم که بهش می افته یک خنده ی گنده می افته تو دلم.اونم می خنده.خودمو روی مبل می پیچونم تا خنده ام نزنه بیرون.سکوت خیلی جدی تر و مرگبار تر از اونیه که فکرشو می کنم!"سکوت داره کم کم طولانی می شه!"مامان می گه و انگار یخ مهمونا آب می شه و لبخند می زنن.همه حرفای بی ربط می زنن.از همه چی حرف می زنن جز ما دو تا!مامانش پیشنهاد می ده دختر پسر برن توی اتاق و جدی ترین و آخرین حرفای قبل ازدواج رو که باید به هم بزنن رو به هم بگن!این دیگه خیلی مسخره ست.تمام طول روزهای این یک سال و پنج ماه رو حرف زدیم!دیگه چی داریم بگیم؟!!لبخند می زنم و آقا داماد رو توی اتاق دعوت می کنم!پامون که می رسه تو اتاق دوتایی ریز ریز می زنیم زیر خنده!همسترا رو از تو اکواریوم در میاریم و در مورد بچه هاشون با هم حرف می زنیم!از مانتوی خیسم واسش تعریف می کنم!باید یه جوری این تایم مهمترین حرفامون پر بشه!

دارن در مورد روز عقد و مراسم نامزدی صحبت می کنن.با چشم به شیرینی اش اشاره می کنم که بخور.ابرو می اندازه بالا.پشت دستمو آروم نشونش می دم که یعنی نخوری می زنم تو دهنت!دیگه نمی تونه خندشو نگه داره!یه سرفه می کنه تا خنده اش رو خفه نگه داره!می بینم داره آروم گوشه ی کت اش رو می زنه بالا و کمربندشو از زیر کت نشون می ده؛قراره با اون کمربند سیاهم کنه!!

هنوز داریم واسه هم ادا اطوار در میاریم."دخترم یه چایی دیگه بریز."تصمیم دارن برن.کسی چایی نمی خواد.هنوز داریم بدرقه شون می کنیم.به پایین نرسیده اس ام اس می زنه لباساتو در نیار بر میگردم میام دنبالت!

ولو می شم روی مبل.ته شیرینی اش که توی بشقاب اش مونده رو گاز می زنم.پرم از بهترین احساسای دنیا.

ضمیمه:مرسی از شریک دونستن خودتون تو این شادترین روزهای زندگی ام. http://kddr.blogfa.com/post-423.aspx

نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت توسط جودی| |

تعطیلی اونم از نوع عزاداری که بنا به اعتقادات مثلآ مذهبی نمی شینی پای ماهواره یا آهنگ گوش دادن این خاصیت رو داره که چشمت روشن بشه به جمال یکسری از شاهکارهای سینما ی ایران!!!از سر بیکاری و بی حوصلگی یک دی وی دی گذاشتیم توی دستگاه تا به اتفاق خانواده بشینیم به تماشای فیلم.ظاهرآ اکثر فیلمها یا از تلویون پخش شده بود یا توی سینما دیده بودیم.برای عدم تکراری بودن سوژه،"عروس فرنگی" رو انتخاب کردیم!جای تمامی کسانی که چشمشون به این شاهکار بی نظیر سینمایی روشن نشده بود خالی!قطعآ در پایان فیلم دو حالت بیشتر به مغزت خطور نمی کرد!یا کارگردان خودش شخصآ آدم احمقی بود،یا بیننده رو احمق و گلابی فرض کرده بود!!!خوشبختانه از صدقه سر دانشجوی شهرستان بودن و رفت و آمد های اتوبوسی چشممون به جمال اکثر این سری فیلمای لوده بازی روشن شده بود ولی از حق نگذریم این یکی چیز دیگه ای بود!در تمام طول تحمل اون دلقک بازی ها فقط دلم می سوخت به حال اونایی که پولاشونو ریختن تو جیب اون مردک کارگردان و رفتن و توی سینما نظیر این چنین فجایعی رو دیدن!

نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت توسط جودی| |

عروسم زائید!سرعت عمل رو که توجه کردین؟!بعد از یک هفته لاو ترکوندن متوجه شدیم کار کم کم داره به شکم پاره کردن می کشه.هر چند لحظه یکبار صدای جیغی از تو اکواریوم بلند میشد و مث سگ و گربه به جون هم می افتادن.ظاهرا چاره ای جز جدا کردن دو تا همستر نبود.هیکل چاق شده ی خانوم نشون از حامله بودن می داد!امروز صبح قبل از رفتن غذای هردوشونو گذاشتم.سامانتا با چشمای گود افتاده و مریض سرش رو بالا آورد تا غذاشو بگیره.چشمم که به دستمال کاغذی های پر خون دورو برش افتاد فهمیدم توله هاش به دنیا اومدن.چیزی که دیده نمی شد،فقط چند تا دست و پای ریز می دیدم که تو هم می لولن و زجه مویه می کنن!!!جایی خوندم همستر احساس خطر بکنه بچه هاشو می خوره!می رم جلو آکواریومش،حتی نفس کشیدنم رو قطع می کنم!

از صبح روحیه ام ترکونده ست!حس مامان بزرگایی رو دارم که عروسشون شکم اول هفت هشت قلو زائیده!

نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت توسط جودی| |

موضوع رفتنم از داروخونه به همون راحتی ها که فکر میکردم نبود.بیشتر از خود دکتر،دوستاش بودن که با نیش و کنایه، رفتنم رو به حساب زرنگ بازی و لقمه ی چرب دیدنم می ذاشتن.با طعنه هاشون رو اعصابم راه می رفتن و منو به جون دکتر می انداختن!فکر میکردن حالا که اینجا و تو این داروخونه کار رو یاد گرفتم و واسه خودم خری شدم،حالا دم در آوردم و می خوام دکتر رو تنها بذارم و برم جایی که لقمه اش دندون گیر تر و بهتره!

اینطوری نبود.فقط خسته شده بودم.از بعضی برخوردای دکتر،از فشار کارم،از متلک هایی که هضم اش واسه من سخت بود.من فقط از این کار دو شیفت و پر دردسر خسته شده بودم.بهر حال دعواها ومتلک ها و گه گاه شوخی های دکتر برای موندنم ادامه داشت تا اون روز بعد از داروخونه که با دکتر توی داروخونه تنها موندیم.

اینجوری فایده نداشت.باید حرفامو می زدم.دوست نداشتم با این شرایط و دلخور کردن همه بذارم و برم.سر حرف رو باز کردم.

گفتم از حرفای خودشه که نمی تونم خیلی چیزا رو تحمل کنم.گفتم شاید یکی از دلایل رفتنم بدی اخلاق خودم باشه که نمی تونم هر حرفی رو راحت تحمل کنم.گفتم به هیچکس کار ما ربط نداره و دلیل نداره بقیه با حرفاشون آتیش بیار معرکه باشن.گفتم از کارم خسته ام.حتی گفتم کار جدیدم حقوق کمتری داره.

حرفام که تموم شد دکتر درددل یکساله اش باز شد.اینکه تا حالا چقدر بعضی حرفای من واسش گرون تموم می شده و حرفی نمی زده.اینکه تا حالا چندین بار دوستاش زیر آبم رو زدن که زیادی پررو شدم و حد کارمند و صابکار رو ندیده میگیرم و چیزایی می گم که از حدم بیشتره و دکتر به روی خودش نیاورده.اینکه بخاطر چه کارهایی تا حالا حرفی بهم نزده تا مبادا بهم بربخوره.گفت حالا هر جا می خوای برو ولی مطمئن باش هیچکی واسش مهم نیست بمونی یا نمونی.با کوچکترین حرف زیر ابت زده می شه و تو می مونی و خودت.محیط کار خشن تر از اون چیزیه که تو بخوای فکر کنی باید از حرفی ناراحت بشی یا نه.می زنن زیر لنگ ات و می فرستنت بیرون.

راست میگفت.انگار از خودم یادم رفته بود.گاهی اونقدر بهش می توپیدم و از دستش عصبانی می شدم که یادم می رفت مرز خیلی حرفها کجاست!گاهی حتی خودم تعجب می کردم که چرا از حرفم عصبانی نمی شه.حتی به زور یادم می اومد چیزایی رو که تو این یک سال و نیم بهم تذکر داده باشه.عجب احمقی بودم.مث کبک سرمو کرده بودم زیر برف و نمی فهمیدم دارم چکار می کنم.به قول دوستاش پررو شده بودم!از خودم خجالت می کشیدم.می خواستم تنهاش بذارم در حالیکه تو این یک سال و نیم از یک فروشنده ی بهداشتی ساده-که پردنیزولون رو پلاتین زانو تلفظ میکرد!-تبدیل شده بودم به این آدم.پر حوصله داروها رو بهم معرفی می کرد و از عوارض و تداخل دارویی اش بهم توضیح می داد.روم نشد بگم نمی رم.یعنی دیگه رویی نداشتم.گفتم اونقدر می مونم تا یک نسخه پیچ وارد پیدا کنین!دکتر منظورم رو فهمید.گفت حالا اگه هیچ وقت پیدا نکردیم چی؟می مونین؟!با خنده گفتم بلاخره پیدا می کنین و از شرم خلاص می شین!

فعلآ که هستم!  

نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت توسط جودی| |

با دیدن قیافه ی دائمآ دپرس و گرفته ی پسرم،تصمیم گرفتیم برای آقا یک زن بگیریم.مدتی بود جز برای گرفتن غذا یا اجابت مزاج ازخونه اش بیرون نمی اومد.همیشه تنها بود و تا وقتی که من برنمی گشتم خونه،کسی باهاش بازی نمی کرد و کم کم و به خوبی می شد آثار افسردگی رو تو قیافه ش دید!با مجید تصمیم گرفتیم برای پسرمون زن بگیریم.هیچ دختری به چشمم نمی اومد.زشت بودن و کثیف.دلم  نمی اومد برای پسر سفید و اتو کشیدم یکی از اون زن های خیابونی و کثیف و سیاه بگیرم.گشتن به دنبال یک مورد مرتب و شیک همچنان ادامه داشت تا بلاخره دختر دلخواهمون رو پیدا کردیم.یک دختر چاق و زبل با یک پوست براق و فوق العاده خوشگل.حرفا رو زدیم و قرار به خرید شد که متوجه شدیم نمی تونن برای زندگی همیشه پیش هم باشن و باید جدا بمونن.چون از اونجا که جفتشون عقل درست حسابی ای ندارن ممکنه دختر حامله بشه و شبی نیمه شبی که حواسمون نیست زایمان کنه و بشینن و با هم بچه ها رو بخورن!این دیگه خیلی تکون دهنده  بود.پس باید یک دوست پسر پیدا میکردیم که در اون صورت خطرات بدتری هردوشن رو تهدید می کرد.عضو مردانه ی هر دوشون باد میکرد و دیگه قادر به بچه دار شدن نمی شدن!از خیر سروسامون دادن به پسرم گذشتم تا بطور اتفاقی سرو کله ی یک دختر ناخونده به خونه باز شد.یکی از بچه ها تعداد زیادی دختر و پسر داشت و از عهده ی نگهداری شون بر نمی اومد و تصمیم گرفتیم یکی شون رو به سرپرستی خودمون در بیاریم.

از روز ورودش به خونه ی پسرم  تمام آثار افسردگی و بی حالی اش به فراموشی رفت.به سرعت دخترک بیچاره رو معاینه فنی کرد و وقتی خیالش از بابت مونث بودن موجود جدید راحت شد،کم مونده بود از خوشحالی با سر بکوبه به دیوارای خونه اش!دخترک عشوه می ریزه و واسه پسرک قر و قمیش میاد و عقل و دل از سر پسرک برده!با اومدن دخترک،جعبه ی خوابشون رو بزرگتر کردم.فردای همون روز دو تا همستر جعبه رو با هم چرخونده و رو به دیوار و پشت به ما قرار دادنش!

هنوز که هنوزه چشممون به اون جعبه ی برگردونده شده می افته از خنده غش می کنیم!

نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت توسط جودی| |
دیگه مطمئنم که نمی خوام کارم رو ادامه بدم.کاری که همه چیزو ازم گرفته.انرژی،ارامش،تفریح.من حتی برای نصف روز مرخصی رفتن باید گیر کار بقیه بمونم که بتونن شیفت منو پر نگه دارن یا نه!مسخره ست.

تمام اینها رو هم چشم پوشی کنم-همونجور که این یک سال و نیم کردم-نمی تونم از عذابی که از آزار حرف اطرافیان-همکارا-می کشم چشم پوشی کنم.تمام ساعتهای مفید یک روز رو تو اون داروخونه بالا پایین می پرم و هر کاری رو سعی می کنم یاد بگیرم و انجام بدم،آخر هم با یک جمله فاتحه می خونن به همه ی زحمتت و طوری صحبت می کنن که انگار بود و نبودتت رو یکسان می دونن.ظاهرآ این حرفها در پوشش شوخی به خوردت داده می شه ولی جنس حرف هیچ حسی از شوخی رو بهت منتقل نمی کنه.

می تونم بفهمم این نوع حرف زدن ها رو از کجا باید ریشه یابی کرد ولی تقریبآ چیزی به اسم کاسه ی صبر واسم نمونده که جایی هم برای لبریز دور و برش مونده باشه.می خوام محل کارم رو عوض کنم.شاید یک داروخونه ی شبانه روزی.شاید داروخونه ی یک بیمارستان.

همیشه تقصیر خودمه که احساسم قبل از عقل ام دستور می ده و منم مث برده می شینم پای دستورای مسخره ش.هیچ وقت نمی تونم از شرایطم اون بهتره رو انتخاب کنم.شاید اگه همون پنج شیش ماه پیش کار داروخونه ی بیمارستان رو انتخاب کرده بودم الان مث خر تو کار خودم گیر نکرده بودم.بهر حال من تصمیم خودمو گرفتم.

"یک عدد خانوم نسخه پیچ،همه فن حریف!آشنا به دعوا با مشتری های عوضی،متبحر در امر کشتن بیماران،مِن جمله کودکان زیر دو سال،فول انرژی،آمادگی خود را برای کار در هر داروخونه ی شبانه روزی و دولتی اعلام می کند."

نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت توسط جودی| |
تو داروخونه تنها بودم.دکتر کار داشت و از همیشه دیرتر میومد.خانومی چادری وارد داروخونه شد.از مشتری های همیشه بود.نسخه اش رو گذاشت جلوم.متخصص قلب نوشته و داروهاش قلب و فشار و یک آرامبخش بود.واسه یک قلم داروش بین شیش و هشت گیر کرده بودم.شک داشتم یکی از قرص هاش رو کلونیدین درست می خونم یا نه.۹۹ درصد مطمئن بودم.تنها شک  ام از این بود که کلونیدین رو به مریض قلبی داده.ازش پرسیدم فشار مریض بالا بوده یا نه.مسلمآ بود.حدس زدم شاید برای پایین آوردن فشار مریض داده باشه.اون دارو هیچ چیز جز کلونیدین خونده نمی شد.بهر حال دکتر بهتر از حال اون مریض خبر داشت.زن که تردید منو دید پرسید داروی مشابه که واسه مریض ما نمی ذارین؟اگه شک دارین ببرم جای دیگه.از این جمله متنفرم.نگاش کردم و گفتم مطمئنم داروتون چیه.بهر حال به دکترش نشون بدین.

نسخه رو پیچیدم و داروش رو برد.یه ربع نگذشته بود که دوباره برگشت."شما که مطمئن نبودین چرا دارو رو دادین؟"تعجب کردم.شک نداشتم که کلونیدین رو درست می خونم.دکتر پشت نسخه رو دوباره نویسی کرده و اینبار به وضوح کلونازپام رو نوشته بود.گفتم شاید دکتر دارو رو دوباره عوض کرده وگرنه اون نسخه کلونیدین بود.دارو رو براش عوض کردم.صدبار نسخه رو نگاه کردم.مطمئن بودم داروی اول کلونیدین بوده."آقای دکتر خیلی هم عصبانی شد وقتی دارو رو دید.گفت وقتی چند تا بچه می ذارن که نسخه پیچی کنن همین میشه!"کپ کردم!زل زدم تو صورت زن.دو حالت بیشتر نداشت.یا این حرفو از خودش زده بود که در اونصورت دوست داشتم دوباره برگرده تو این داروخونه یا آقای دکتر متخصص قلب عوضی تر از اونچه تصور می شه کرد بوده.

نیم ساعت بعد دکتر رسید.آثار عصبانیت و نزدیک شدن به سکته به وضوح تو صورتم بود.نسخه رو به دکتر نشون دادم.بدون اینکه بگم من چی خوندم پرسیدم چی می خونین اینو؟قطعآ کلونیدین بود.دکتر هم همینو می خوند.واسش تعریف کردم چی شده و آقای دکتر محترم چه افاضاتی فرمودن.خوشبختانه دکتر اون نسخه درمانگاه نشسته بود و پیدا کردنش کار سختی نبود.باید تکلیف دارو رو مشخص می کردیم.

"از داروخونه تماس میگیرم.می خواستم با آقای دکتر...صحبت کنم."دکتر عصبانی تر از من با درمانگاه تماس گرفت."خسته نباشید آقای دکتر.فلانی ام از داروخونه تماس میگرم.صبح نسخه ای به اسم فلان مریض اومد اینجا که ظاهرآ کونیدین نوشته بودید.اشتباه از خوندن ماست یا داروی مریض رو عوض کردید؟ظاهرآ فرموده بودید تو این داروخونه چند تا بچه نسخه پیچی می کنن؟!"خیلی ساده بود!آقای دکتر داروی اشتباه برای مریض می نویسه و وقتی مریض برمیگرده پیش اش می فهمه سوتی داده و برای اینکه گند موضوع در نیاد کلونازپام رو دوباره نویسی  می کنه و می فرسته داروخونه.بعد هم برای اینکه کارش طبیعی باشه اون جمله رو میگه.دکتر چند لحظه گوش داد و با یک خداحافظی کوتاه تلفن رو قطع کرد."می خواستم بزنم رو فون که بشنوین.کلی عذرخواهی کرد."

با اشتباه یک آدم عوضی جلوی یک مریض اونجور کوچیک شدم.فقط دلم از این می سوزه که مجبورم اون آدم عوضی رو صداش کنم آقای دکتر!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت توسط جودی| |
آخرین روز رد کردن لیست بیمه ست.امروز رد نشه باید جریمه بدیم.مطمئنم تو بیمه قیامتی به پاست.ساعت ده و نیم صبح می رسم اونجا.

هنوز پام روی پله ی اول نذاشتم که دوباره می دوئم تو خیابون.یک عق گنده می زنم و مقنعه ام رو می چسبونم جلو دماغم!بوی گند فضا قبل از ورود به سالن اصلی هوا رو به کثافت کشونده.بویی مخلوط از دهن های صبحونه نخورده و نفس های روستایی و پیف و دهن های سیر خورده!مقنعه ام رو می چسبونم به دماغم و از پله ها می رم پایین.

چشمم که به جمعیت می افته،بیرون رفتن از اون در رو می ذارم به حساب ۳-۲ساعت دیگه.هر قسمت رو نگاه می کنم همه پشت سر هم خط بستن.مث چسب نواری می مونن،سر صف قابل تشخیص نیست!

از هر کی می پرسم همه اونطرف رو به عنوان سرصف نشون می دن.خانومی صدا می زنه من آخر صف ام،بیا پشت سر من.میگم جامو نگه دارین تا برسم.تا این جمعیت رو کنار بزنم و به اون طرف برسم قطعآ ۶-۵ نفری به صف اضافه شدن!خنده دارترین صفیه که به همه ی عمرم پشت اش وایستادم!باید تو پنج لاین دور بزنیم تا بخوایم به صف اولی برسیم!

هر پنج دقیقه به اندازه ی نیم گام می ریم جلو!تا جایی که ما وایستادیم و پنج شیش نفر جلوتر صف مرتبه،از اون پنج شیش تا به بعد تو صف آشوبه!مث مار پیچ خورده می مونن.حرص می خورم از دیدنشون.هر کی از راه بیاد راحت می تونه خودشو قاطی اون شلوغیا جا بده.چشم از آدمای جلو برنمیدارم!

"آقا برین جلو.صف رو بچسبونین که کسی جا نده خودشو!"دیگه نمی تونم خودمو نگه دارم.بعد از یک متر جا خالی شدن پسرک به خودش میاد ومی ره جلو!شیطونه می گه برم با یه اردنگی بندازمش از صف بیرون که اینقدر گلابی وار به دوروبرش نگاه نکنه!"آقای نجفی!پنج تا پنج تا بفرست تو!"پیرمرد غرغروئی به سمت اول صف داد می زنه!آقای نجفی مسئول جلو دریه که لیست ها رو باید ببریم اونجا.تقریبآ از دست پیرمرد کچل شده!هر پنج دقیقه یکبار این جمله رو تکرار می کنه!پیرمرد خل وضع می زنه.

"تو غلط کردی که تو صف وستده بودی!مو دیدم همی الان آمدی تو!"کم کم داشتم تعجب می کردم که چطور این شلوغی دعوایی رو ضمیمه نداشته تا الان!یکی به دو می کنن.پیرمرد اظهار نظر می کنه:"اصلآ تقصیر این آقای نجفیه که پنج تا پنج تا نمی فرسته تو!"اینبار دیگه صدای قهقهه ی جمعیت بلند می شه!نجفی به پیرمرد اشاره می کنه که خودت بیا جلوی در ورودی!خوشحال می دوئه اول صف.جمعیت هنوز می خندن!

۱۲/۵ گذشته که می رسیم صف اول!چشم از در بر نمی داریم مبادا کسی بی نوبت سرشو بندازه پایین و بره تو.یک ناشناس مارمولک وار رو یک صندلی تو صف اول نشسته.همه می دونیم تو صف نبوده!یکی رو می فرستیم پیش نجفی که هوای طرف رو داشته باشه که خودشو تو صف ما جا نندازه!پر غضب نگاش می کنیم و نمی ذاریم صف حتی نیم نفر جای باز پیدا کنه!

"لیستتون مشکل داره خانوم!"تقصیر ابله خودمه که به حساب کردنا و درصد گرفتنای همکار پروفسورم اعتماد می کنم و اعداد رو دوباره حساب نمی کنم.حتی با چشم معمولی و بی ماشین حساب هم معلومه که جمع اعدادم اشتباهه!همه ی تو صفی های دوروبر به تکاپو می افتن.یکی ماشین حسابشو میده.یکی لاک غلطگیر در میاره.یکی خودکارشو میاره جلو.درست شبیه دختر خنگی شدم که دو تا درصد و جمع و تفریق رو بلد نیست و بقیه دارن به دادش می رسن!از خودم حرص می خورم!

کارمند بیمه فیش رو می ده دستم.با جمعیت دوروبرم توی صف اونقدر بودم که حالا باید از همشون خداحافظی کنم!پله های بیمه رو دو تا دو تا میام بالا.پام که به کوچه می رسه انگار بوی نفس هام هم تازه می شه!

نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت توسط جودی|
یکی از بچه ها تصمیم داشت آکواریوم بخره.یک آکواریوم یک و نیم متری با کلی مخلفات و تزئینات و پمپ و بخاری.چیزی بیشتر از شصت تومن واسش آب خورد.رفت و واسه این آکواریوم یک و نیم متری پنج تا کوپی و مولی خرید هر کدوم به طول یک و نیم سانت!!صحنه دیدن داشت!یک آکواریوم بزرگ با پنج تا ماهی بند انگشتی.فردا صبح کوپی ها ومولی ها نزدیک به شونزده تا بچه زادو ولد کردن!شب پدر و مادر ها از یک کنار مردن!!!الان تو آکواریوم یک و نیم متری شونزده تا بچه ماهی ان که اندازه ی بالغ اش به زور به دو سانت می رسه!!!ذره بین که بذاری شاید سلول هایی به اسم بچه ماهی توی آب شناور پیدا کنی!
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت توسط جودی|
با یک تیکه کاغذ بلند و باریک بخاری رو روشن می کنم.می رم تو خیابون.بارون شب قبل هنوز از شیب پشت بوم ها چکه می کنه.کرکره ی سنگین و یخ زده رو با زحمت هل می دم بالا.از این کار بیشتر از هر کاری توی عمرم بیزارم.اصلآ از هر کاری که توش اجبار باشه بیزارم.صبح های شنبه،اونم از جنس سرد و بارونی اش،لحظه ای که باید خودتو از زیر یک پتوی گرم و وسوسه گر بکشی بیرون و چایی خورده و نخورده بزنی بیرون،یعنی نفرت اور ترین حسی که یک آدم می تونه تجربه کنه.هنوز نم نم میباره.از این لحظه ی بارون بیشتر از زمان بارشش لذت می برم.دو دلی می کنه برای بند اومدن.

چراغ ها رو که روشن می کنم.داروخونه هنوز تاریکه.از تفاوت ها خوشم میاد،حتی این هوای متفاوت از هر روز.حتی این تاریکی متفاوت تر!می دونم حالا حالا ها تنهام.دکتر دیر میاد.به خوابی که توش غرقه حسادت می کنم.سردمه.

لیوانم رو نمی شورم.شک ندارم دستام زیر این آب سرد ترک می خوره .از آب سماور می گردونم توی لیوان و خالی اش می کنم.چایی کیسه ای رو می ندازم توی لیوان و شیر سماور رو روش باز می کنم.گرمای بخار آبِ توی لیوان رو جلوی دماغ یخ زده و قرمزم نگه می دارم.برمی گردم روی چهار پایه ی پلاستیکی جلوی پیشخون.

اس ام اس می زنم به مجید.می گم دوست دارم الان تو احمداباد راه بریم و بشینیم شیرکاکائو داغ بخوریم.قول می ده هر روز که مرخصی داشتیم ببرم احمداباد و با هم شیر کاکائو داغ بخوریم.کاش امروز رو مرخصی داشتم.خوب چه فایده داره مرخصی داشتن؟مجید که اینجا نیست.

دکتر پول های شب قبل رو می شماره.مراسم پول شمردن اش گاهی نیم ساعت هم بیشتر طول می کشه!سعی می کنم به پول شمردنش نگاه نکنم.حرص می خورم!حتی واسه این کار هم آروم و خونسرده!کنار گاو صندوق روی یک صندلی می شینه و با آرامش پول ها رو چهل پنجاه دسته می چینه روی همدیگه و می شماره.گاهی تا ظهر پول شمردن و بانک رفتن اش ادامه داره!گاهی که به کاراش خیره می شم و می رم تو نخ کار کردناش با خودم فکر می کنم اگه زندگی دکمه ی تند داشت و دکتر رو روی دور تند می ذاشتن تازه حالت نرمال به خودش می گرفت.

یکی میاد تو.خودکار رو می ذارم زمین.نوشته رو تا همون جا ول می کنم.برمی گردم به اول نوشته.یک دور که می خونم می بینم دلم داره از این تکرار عذاب اور و مسخره بهم می خوره.فکرشو که می کنم می بینم آدما که هیچی،حوصله ام از خودم بیشتر از همه سر اومده.

می دونین!دلم احمداباد می خواد با یک لیوان شیر کاکائو داغ!

نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت توسط جودی| |
قطعآ در شرایط کاملآ فشرده ای بودم که هنوز فرصت نکردم از آخرین گندی که زدم پرده بردارم!اول ماه که می شه زندگی من از شکل معمول خارج می شه.نسخه های بیمه رو باید اوایل هر ماه جدید تحویل بدیم و وقتی ثبت کننده ی نسخه ها،خانوم نویسنده ی این وبلاگ باشه،دقیقآ با شروع ماه جدید به خودش می افته و ام پی تری شروع به ثبت نسخه ها می کنه به حدی که وقت نمی کنه افتضاح ترین آبروریزی اخیرش رو برملا کنه!همه چیز خیلی عادی به نظر می اومد.یک صبح شلوغ و پر مریض.زمستون و سرما برای هر شغلی نون نداشته باشه لاقل واسه داروخونه ها بد نمی شه!مشت مشت نسخه های سرماخوردگی میاد و میره و ازدحام جمعیت توی داروخونه،هوای یخ زده ی این شبا رو گرم می کنه!!بگذریم!

سرم پایین روی یک نسخه بود:"خسته نباشید.یک بسته از آژانس مسافرتی آوردم.بلیطه واسه این دفتر سامسونگ کناریتون.ظاهرآ تعطیل کردن.شما تحویل میگیرین؟"سرم رو آوردم بالا.تا حالا صدبار ما بسته های اونا و اونا هم بسته های ما رو تحویل گرفته بودن:"آره بدین بهشون می دم."دوباره حواسم رو روی نسخه ی جلوی چشمم جمع کردم."پس لطف کنید بقیه مبلغ اش رو تسویه کنید."فرم تحویل اش رو برای امضا جلوم دراز کرد.تو این شلوغی نمی تونست دو دقیقه صبر کنه؟یک بسته ی قهوه ای با آرم قطارای مسافرتی رجا بود.سریع امضا و سیزده تومن بقیه ی پول بلیط رو تسویه کردم.تشکر و از در بیرون رفت.

بعدازظهر بسته رو به بچه های سامسونگ دادم.حدود یه ربع بعد یکی از دخترا وارد داروخونه شد.با حالت مشکوکی پرسید:"بچه ها بسته رو کی تحویل گرفته؟!"دلم شور افتاد."واسه چی؟!"یک تیکه کاغذ و یک تیکه شومیز نشونم داد!"توش همینا بود!!!"برق سه فاز از سرم پرید!باورم نمی شد.ظهر یک لحظه حس ام گفت بسته رو باز کنم.سرم شلوغ و بسته هم امانت مردم بود و باز نکردم.حماقت کرده بودم.بچه های دیگه ی سامسونگ هم اومدن."آخه دختر حسابی این که نه آدرس داره نه نشونی.چیو تحویل گرفتی؟!"ظاهرآ آقای دزد هم خوب می دونسته کی بیاد که سرم شلوغ باشه و به این چیزا توجه نکنم.در واقع تبدیل به یک گوش دراز شده بودم از نوع درجه یک!

هنوز که هنوزه یادم میاد داغ می شم.گور بابای سیزده تومن،از تجسم اینکه شبیه یک احمق ِ گلابی نگاه می شدم سرم سوت می کشه!

نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت توسط جودی| |
ترانزامیک اسید و مفنامیک اسید دو تا دارو هستند با دو اثر دقیقآ متضاد.ظاهرآ داروی بیمار ترانزامیک و خانوم نسخه پیچ مفنامیک اسید رو برای بیمار می پیچه!حدودآ سه روز بعد کوهی از خشم وارد داروخونه شد:"مسئول فنی اینجا کیه؟؟!!!"تجربه نشون داده این نوع صدای عصبانی جز از بیمارهایی که داروی اشتباه خورده باشند شنیده نمی شه!دکتر سعی کرد اول خونسردش کنه.در این کار مهارت داره!با اون صدای آروم و نگاه سازشگر هیچ کس جلوش توانایی بلند حرف زدن رو نداره!"می تونم داروتونو ببینم؟"مسلمآ حق با بیمار بود.سفر مکه در پیش داشته و از دکترش می خواد دارویی بده تا خونریزی اش زودتر قطع بشه.با خوردن داروی اشتباه نه تنها این اتفاق نیفتاده که خونریزی اش شدیدتر شده بود!می تونست خیلی راحت ازمون شکایت کنه!با عذرخواهی های دکتر بیمار آروم و از داروخونه خارج شد.قطعآ حالا نوبت مجرم بود!

اون شب رو مرخصی بودم.تمام ساعتهایی که توی نمایشگاه دلی دلی کنان راه می رفتم و کتاب تماشا می کردم توی داروخونه آشوب ِ خرابکاری من به پا بوده!صبح که رسیدم همکارم به طرز موذیانه ای جریان دیشب رو تعریف کرد.همه رو گفت تا از آخر جمله رو تموم کنه که:"می دونی شاهکار کی بود؟!جنابعالی!" وا رفتم!قبل از اینکه دکتر صدام کنه با یک قیافه ی کاملآ ندامت زده رفتم پیش اش:"تقصیر من بوده می دونم.اگه اخراجمم بکنین حقمه!"دکتر این قیافه ی مارموسک رو خوب می شناسه!"واست همین قدر بسه که دعای خیرش!تو مکه به پات نوشته بشه!!"

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت توسط جودی| |