تبليغاتX
نقاش خیابان بیست و سوم

نقاش خیابان بیست و سوم

دنبال روتختي خيابون سناباد رو قدم مي زنم.چشمم مي افته به ويترين يك مغازه ي اجناس دكوري.مغازه پره از اجناس كاملآ لوكس.دقيقآ پشت ويترين، يك گلدونه كه توش سه تا ني بامبو بلند قرار داره .به شدت چشمم رو خيره کرده!ميرم داخل مغازه:

-اين ني بامبو ها چند آقا؟

-با گلدونش 108 هزار تومن.الان تموم كرديم ولي مياد واسمون.

از مغازه میام بيرون.يكبار ديگه از پشت ويترين وراندازش ميكنم.عجيب به دلم نشسته.با خودم فكر مي كنم حتمآ ميام و مي خرمش.

.

حدود 10 روز بعد!

 

ميرم پروما خرت و پرت بخرم. ميدون جانباز رو دور مي زنم كه چشمم مي افته به ويترين يك مغازه!دقيقا از همون ني بامبو هاي نازنين من پشت ويترين اين مغازه هم هست!هيجان زده ماشينو ميكشم كنار.وارد مغازه مي شم.اينجا تا دلم بخواد از اين ني هاي بلند و قشنگ وجود داره.

-ببخشيد خانم!ني بامبو ها چند؟

-دونه اي 25 هزار تومن!

ذوق مرگ مي شم!!!تصميم دارم برم گوهرشاد خريد كنم،حتما موقع برگشتن ميام و از اين ني ها مي خرم!

-سلام آقا.من ازاین ني بامبوها مي خوام.دونه اي چند؟

-دونه ای 20 تومن!

چهار شاخ می مونم!پنج تا می خرم و 94 هزار تومن پول می دم و با خوشحالی برمی گردم خونه!از این ایده آل تر نمی تونستم پیدا کنم!کو 3تا بامبوی 108  تومنی و حالا این 5 تا رو خریدم 94 تومن!!!ایول به خودم!

.

حدود 5 روز بعد!

با مجید میریم بازار گل خیام.می خوام  یک گلدون مناسب برای بامبو ها بخرم.در حال گشتن دور بازاریم که مجید با دست به مغازه ای دورتر اشاره می کنه:

-ببین!از این سیخ های تو اینجا هم دارن!

دقیق تر نگاه می  کنم.راست میگه.دور تا دور بیرون یک مغاره ار این نی ها گذاشتن!مث اجناس بی اهمیت!میریم نزدیکتر.

-این نی ها چند؟

-همه جور قیمت داره...این کوچیک ترا 5 تومن،اونا 6،اونا 7،اون یزرگترا  هم 8 تومن!

انگار می خوام بالا بیارم!مجیدو میکشم که بیا بریم.مسخره بازی در میاره!غش غش می زنه زیر خنده!

-چند خریده بودی تو؟95 تومن؟این 5 تاش چند می شد؟چقدر ضرر کردی؟...

و باز می زنه زیر خنده!عصبی ام.اشکام یک سانتیه ریختنه!صدام در نمیاد!فکر کنم حتی نفس هم نمیکشم!!

-حالا غصه نخور.عصر بامبوهاتو با فاکتورش بردار بریم به یارو پس میدیم!

-آخه من که فاکتور نگرفتم!

-فاکتور هم نداری؟زن شاهکار هم خوب چیزیه ها!!!

باز ساکت می شم!سوار ماشین میشیم.اگه ازمون پس نگیره چی؟واقعآ شاهکار خلقتم!

-حالا عصر میام دنبالت ببریم شاید پس بگیره!

تا خونه نفسم در نمیاد!

شب می ریم مغازه ی یارو!

-من می خوام این بامبوها رو پس بدم!

مجید میگه و من آروم یک کنار واستادم وضربان قلبم به حدی بالا رفته که احساس می کنم هر لحظه از کار می افته!دعا دعا می کنم نقطه جوش همیشه آماده به انفجار مجید دچار نوسان نشه!

-چرا می خواین پس بدین؟

-چون خیلی گرون فروختید.جای دیگه قیمت کردیم خیلی ارزون تر از اونی که شما فروختین می فروشه.

مجید با خونسردی جواب یارو رو میده و من همچنان مث چوب بامبوهایی که تو دست مجیده، واستادم یک گوشه و دست به دعا برداشتم!

-پس فکر کنم اینا رو به ما گرون فروختن.مشکلی نداره.آقای فلانی 94 تومن به آقا برگردونین!!!!

احساس می کنم یک وزنه ی دو تنی از روی قلبم برداشتن!

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت توسط جودی| |

"حانيه چند وقته پاهاش درد مي كنه.دو سه بار بردمش دكتر هر چي مسكن مي دن دردش بهتر نمي شه."

"خودتونو نگران نكنين.12 سالشه.سن رشده.داره قد مي كشه پا درد داره."

اواخر اسفند ماهه.آخرين صحبتيه كه با زن دايي مجيد مي كنم.زن خون گرميه.خيلي دوستش دارم.

.

"سريع بيا خونه ي ما كارت دارم."

قلبم هري ميريزه پايين.مسير هنرستان تا دانشجو رو نمي فهمم چطوري ميرم.پله ها رو كه مي رم بالا اولين صدايي كه به گوشم مي رسه صداي گريه هاي مادربزرگ و مامان مجيده.قبل از اينكه برسم بالا مياد تو راه پله ها پيشوازم.

"يادته حانيه پاهاش درد ميكرد؟ازش عكس گرفتن دكتر گفته سرطان مغر استخوانه...."

يه چيزي از ته دلم كنده مي شه.واسم باور كردني نيست.

شيمي درماني شروع مي شه.دكتر رحيمي ميگه بافت زيادي درگير نشده.جاي اميدواري زيادي واسمون هست.آخرين روزهاي سال به ارومي رد مي شه.

مامانش نمي خواد تنها دخترش بفهمه بيماريش سرطانه.مي گن پاهات عفونت كرده و بايد امپول تزريق كني و احتمالا موهات خواهد ريخت و بعد از قطع آمپولا دوباره در مياد.به مامانش ميگه پس به بابا بگو بهم گير نده،هر كلاه گيسي دلم خواست سرم بذارم.اشك تو چشماي مامانش جمع مي شه."هر چي تو دلت بخواد..."

دكتر قره داغي يك قسمت بزرگ از استخوون ساق پا رو برداشته و پروتز مي ذاره.عمل كاملآ موفقيت آميز بوده.شيمي در ماني ها چند جلسه ي ديگه ادامه پيدا ميكنه.ظاهرآ هيچ بافت سرطاني اي باقي نمونده.حانيه سعي مي كنه با پروتز جديد راه رفتن رو آروم آروم ياد بگيره.مي لنگه و همه با خوشحالي از راه افتادن دوبارش روحيه مي گيرن.

 

ميرم خونه ي دايي مجيد پيش حانيه.رابطه ي خوبي باهم داريم.لپ تاپ اش رو ميذاره روي پاهاش و اونقدر در مورد فوتو شاپ سوال پيچم ميكنه كه به مرز كلافگي مي رسم.

"حاني!نوكر خودت و عكساتم.بريز رو فلش خودم مي برم خونه واست درستشون مي كنم!"

ميخنده و به مامانش ميگه نگاه كن اينو از من فرار مي كنه.مامانش غش غش مي خنده و ميگه چرا به حرف دخترم گوش نيمكني!ميگم اين دخترت تا چشامو از حدقه در نياره دست از سرم بر نمي داره.عكساشو مي ريزم رو فلش و با خودم مي يارم خونه.حالا كو تا وقت كنم عكساشو فوتو شاپي كنم!

حانيه به شدت سرفه مي كنه.ظاهرا سرماخورده.بدنش از شيمي درماني ها ضعيف شده.ظاهرآ اتفاق خوبي نيست.عكسبرداري ها شروع مي شه.بافت سرطاني بخشي از ريه هاشو پر كرده...دي ماه به  آخراش رسيده.شيمي درماني ها دوباره شروع مي شه.

"مامان چشمم درد مي كنه..."

سرطان با سرعت باور نكردني اي تو همه جاي بدنش داره ريشه مي دوونه.چشماش درگير شده...روي سرش...زير بغلش...كل ريه هاش...نفس كشيدن روز به روز واسش سخت تر مي شه...كپسول هاي بزرگ اكسي‍‍ژن رو بهش وصل مي كنن...

آخرين روزهاي سال لخ لخ كنان رد مي شن...كمتر از 9 ساعت ديگه اولين روز سال جديد شروع خواهد شد...

تلفن زنگ مي خوره...

حانيه يك ربع قبل تموم كرده.....

نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت توسط جودی| |

با جمع کثیری از خاندان همسر دو روزه رفتم تهران و برگشتم.این کثرت عظیمی که ازش اسم بردم کمی مغرضانه بود چون فقط مامان باباش بودن و برادر کوچیکش... ولیکن.......همون فسقلی به تنهایی کافی بود تا بعد از برگشتن از سفر احساس کنم بار سنگینی از فشار های روحی روانی تحمل شده رو از دوشم برداشتن!واای دلم می خواد این بچه رو خفه ش کنم!اگه لوسی نهایتی داشته باشه،این بچه به انتهاش رسیده!توی ماشین کنار من نشسته بود و دو روز تمام با هر غذایی که می خورد بهش تاکید می کردم کنار گوش من ملچ ملوچ نکنه ولی اگه بگو کوچکترین تغییری توی رفتار این بچه حاصل شد،نشد!!!!مجید دعواش میکرد،مامانش بهش یادآوری میکرد(باباش که کلآ در تربیت این بچه تعطیلات)من می گفتم...انگار نه انگار!به محض اینکه توی ماشین یک پاکت پفک یا چیپس دستش میگرفت تا بخوره درجه دمای خون من روی صد وامیستاد!می رفتم لبه ی صندلی می نشستم و گوشمو با دست می گرفتم!

خوشبختانه مشهدم....با اعصابی متلاشی شده!

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت توسط جودی|

اینقدر خندیدم که احساس می کنم باید نخ سوزن بردارم و دو طرف دهنمو درز بگیرم!جای دوستان برف ندیده به شدت خالی مشهد کاملا سفید شده!امروز با تنی چند از اراذل و اوباش تیوپ بستیم به ماشینا و رفتیم سمت شاندیز.اطراف باغ یکی از بچه ها اطراق کردیم و پیست رو همون جا ساختیم!چهل پنجاه نفری روی تیوپ ها سوار می شدیم و جیغ زنان و خنده کنان شیب رو سر می خوردیم.به مرور این شیب طولانی تر می شد و کیف دوستان کوک تر!در انتهای این شیب رودخونه ی کوچیکی در جریان بود.یکی از بچه ها هشدار داد که پیست داره به رودخونه نزدیک می شه و سعی کنیم قبل از رسیدن به رودخونه با پاهامون تیوپ رو نگه داریم.تیوپ ها چنان سنگین و پر جمعیت پایین می رفت که  نگه داشتنش با اون همه پا، کار سختی نبود!

مجید یک تیوپ رو برداشت و خواست با هم بریم پایین.تیوپ به آرومی شروع به حرکت کرد... کم کم سرعت گرفت...سرعت خیلی زیاد شد...دوست مجید پایین شیب ایستاده بود و سرعت تیوپ ها رو با نگه داشتنشون کم تر می کرد...دلگرم بودم مهدی تیوپ رو نگه می داره...با سرعت از مهدی رد شدیم...فقط تونست یک لگد بزنه...با پاهامون به زمین چنگ می نداختیم....سرعتمون کم تر می شد و کم تر...چشمم افتاد به صورت مجید که داشت با وحشت به روبرو نگاه می کرد و یه دفعه....گوووپس!صاف افتادیم توی رودخونه!!!

صحنه ی اول احساس میکردم یه چیزی تو دلم خالی شد...جشمم که به بچه ها افتاد دارن دوون دوون به سمت ما می دون تازه فهمیدم خیلی فجیع داخل رودخونه پرت شدیم!!! تا گردن توی آب بودیم!

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت توسط جودی| |

بابا بزرگ پشت خطه!ریز ریز و بدجنس می خنده!احساس می کنم دلش می خواد چیزی رو از زیر زبونم بکشه!:"تو واسه مجله ترجمه یا نوشته ای فرستاده بودی؟!" اصلآ یادم نمیاد...این مجله رو سالیان ساله که تو این خونواده همه می خونن.ریزو درشت...هنوز سواد خوندنن نداشتم که بابابزرگ مجله رو میخرید.بیشتر به مغزم فشار میارم.یادمه آخرین بار یک ترجمه واسه مجله فرستاده بودم که اونم با یک اسم و فامیل اشتباه چاپ شده بود!کارد میزدن خونم نمی جوشید!!

چیزی یادم نمیاد...فکر می کنه عمدا دارم طفره می رم.شروع می کنه قسمت اول داستان رو واسم به خوندن...راست می گه.این داستانو سی چهل ماه پیش فرستاده بودم!حتی یادم نمی اومد.فکر می کنم هنوز ازدواج هم نکرده بودم!!!خندم میگیره."آره من فرستادم." "گفتم اسمش بزرگ این بالا چاپ شده چطور می خواد قایم کنه!!!"و دوباره بابابزرگ می زنه زیر خنده.

ته دلم قیلی ویلی می شه.دختر خاله ی ۸ساله م نقش اول داستان بوده!به محض اینکه تلفن بابا بزرگ قطع می شه دخترک زنگ می زنه..."سلاااام!من داستانتونو خوندم!مرسی که بالاخره منو بازیگر کردین...!!"وااای!!می زنم زیر خنده!اونقدر می خندم که اشکم در میاد!"آخه من تا حالا بازیگر نشده بودم..."می خندم و جملات قربون صدقه رو واسش بکار می برم و ازش تشکر می کنم.غزل که قطع می کنه مامان بزرگ زنگ می زنه!

"من مسجد بودم.بابابزرگ داستانت رو نشونم داد..."با خودم فکر می کنم یک داستان محموعآ ۷ خطی همه رو به چه ذوقی انداخته!هنوز فکرم تموم نشده که مامان بزرگ میگه:"این مجله ها هم دیوونه ان ها!اینا چی بود که چاپ کردن؟!"می خندم...می گم تا شما هستین من به هیچ مشوقی احتیاجی ندارم!!!خودش هم خندش میگیره و می فهمه زیادی ازم تعریف کرده!سریع اصلاح می کنه که یعنی می گم این که خاطرست تا داستان!راست میگه خوب.....!

بابابزرگ هر هفته برای ما مجله رو می خره.نمی تونم تا جمعه صبر کنم.کرم به جونم افتاده!میرم دکه و مجله رو می خرم.با هیجان صفحه داستان نویسی رو باز می کنم و می دم دست مجید.کلآ ذوق آنچنانی ای با نوشتن من نداره!دلم میخواد استعداد های نهفته ی همسرش رو به چشم ببینه!!!!!داستان ۷ خطی رو می خونه....می گم خوب...؟!به وضوح رگه های بدجنسی رو می تونی تو نگاهش ببینی:"فکر کنم مامان بزرگت راست میگه!!!!"

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت توسط جودی| |

"سلام عرض شد!پرونده امین شهیدی رفت ترخیص یا هنوز تو داروخونه کار داره؟!"

با شنیدن اسم امین شهیدی برمیگردم سمت صدا.کامل مردی جلوی در داروخونه ایستاده و منتظر جواب از طرف بچه های ترخیص داروخونه ست.پرونده ش هنوز کار داره.پرونده رو بر می دارم و صفحه مشخصات بیمار رو میارم تا سن مریض رو ببینم.با این اسم کوتاه پرت می شم به تقریبا 15-16 سال پیش...کلاس پنجم دبستان!

سرویسی که داریم یک فلوکس استیشن دلفینی رنگ و بزرگه.دو گروهیم.یک ردیف پسرا می شینن یک ردیف دخترا.مدرسه ی پسرا چند کوچه بالاتر از مدرسه ی ماست.یکی دو ماه از سال تحصیلی گذشته بود تا من و خواهرم به این سرویس ملحق شدیم.بچه ها با هم حسابی دوست شدن و اینو فهمیدم که کسی جلوی در می شینه و در رو واسه بقیه باز و بسته می کنه که از همه پیشکسوت تر باشه!ما باید ته سرویس بشینیم.

پسرای سرویس بین ما دخترا اسمای مختلف دارن؛محسن پشه،علی بشکه،مهدی میخ،امین خوشگل....

شب خواب می بینم امین خوشگله دستمو گرفته و باهم داریم میریم مدرسه!!!!صبح انتظارم برای رسیدن سرویس یک مدل دیگه ست؛ماشین رو که از دور میبینم ضربان قلبم می ره بالا!من چم شده؟!!

ظهر تا سرویس برسه با بچه ها کش بازی می کنیم.مهیج ترین و پرطرفدارترین بازی ای که تو اون سالها مد شده!تا نوبتمون بشه یواش تو گوش گلی خواب دیشبمو تعریف می کنم.نیش اش تا بنا گوش باز می شه:"حتما امین عاشق تو شده که همچین خوابی دیدی!!!"همین یک جمله کافیه تا احساس کنم منم عاشق امین شهیدی شدم!

این مهمترین و داغ ترین و سری ترین خبر بین دخترای سرویسه!پچ پچ های خوشمزه ای که کم کم داره حرص پسرهای سرویس رو در میاره!دوست دارم بدونم امین واقعآ عاشق من شده یا نه؟!شیما فکر می کنه اینجوری که فایده نداره.ما باید یکجوری از این موضوع سردربیاریم.شیرین پبشنهاد می ده یک خوراکی بیارم تو سرویس و به بچه ها تعارف کنم و وقتی به امین رسید به نوع نگاهش دقت کنم تا شاید چیزی دستگیرمون بشه!

یک بسته شکلات کاکائو بزرگ از بوفه مدرسه می خرم.منتظریم سرویس بیاد.امروز هیچکی تو حال و هوای کش بازی نیست.ظاهرآ همه استرس دارن!گلی جلوی در سرویس رو می ده به من.میگه برای اینکه به قسمت پسرا نزدیک باشم باید جلوی در بشینم!

سرویس می رسه.برخلاف هر روز که مث قوم مغول به سروکله ی هم میزنیم و سوار میشیم،اینبار کاملآ با نظم و مرتب سوار میشیم!داغون ترین قسمت اینه که بدون هیچ کشمکش و دعوایی جلوی در رو واسه ی من خالی می ذارن!!!

گلی میزنه به پهلوم که یعنی شکلات رو در بیار.زرورق روی شکلات رو باز می کنم و برای طبیعی جلوه کردن موضوع اول به دو تا دختر کناریم تعارف میزنم.بعد نوبت پسرا میرسه.محسن پشه اول نشسته،بهش تعارف می کنم و بی انصافی نمی کنه و یک تیکه ی گنده از شکلات رو می کنه!اگه یک روز عادی بود میزدم تو سرش و می گفتم مگه همش مال توئه،حیف که امروز مجبورم کلاس خودمو حفظ کنم!کناریش هم برمی داره تا میرسم به امین.سکوت پرمعنای دخترا افتضاح ترین قسمتشه!همهمه ها یکباره قطع شده و همه دارن به صورت امین نگاه می کنن!بدون اینکه صحبت اش رو با کناری ش قطع کنه میگه نمی خوام.قلبم از کار افتاده!یک بار دیگه تعارف میکنم!باز هم با بی تفاوتی دستم رو پس می زنه!!!همه ی دخترا با ناباوری به من نگاه می کنن!

مجمع دختران فردا ظهر به این نتیجه می رسن که این همه بی تفاوتی شاید از سر دوست داشتن باشه!ظاهرآ هنوز امیدی به عشق امین شهیدی وجود داره!

امتحانا شروع شده.ما کلاس پنجمی ها امتحان نهایی داریم.همه ی بچه ها امتحاناشون تموم شده و مسافرای سرویس رو ما پنجمی ها تشکیل می دیم.این موضوع واسم خوشاینده.می تونم بیشتر رو امین  و رفتاراش زوم کنم!

امتحان آخری رو می دیم.به اندازه ی شادی همه ی بچه ها من دمقم.شاید دیگه نتونم امین رو ببینم.سرویس به بلوار ملک اباد می رسه.عاشق اینیم که سرویس بره روی یک دست انداز و ما بپریم بالا!سرویس می پره و گلی می افته روی پای علی بشکه.پای علی درد میگیره.با مشت می کوبه به پشت گلی.گلی عصبانی می شه و علی رو هل می ده عقب.دخترا می رن کمک گلی و پسرا میان به حمایت از علی!دعوا بالا گرفته.آقای غفوریان راننده سرویس سرمون داد می زنه و می خواد ساکتمون کنه.دعوا جدی تر از این حرفاست!یهو می بینم امین شهیدی اومد سمت من و یک لگد به زانوم زد!بهت زده نگاش می کنم...........به شکل بدقیافه ترین پسری که تا حالا توی زندگیم دیدم می بینمش!باورم نمی شه عاشق پسری به این زشتی بودم تا حالا!!!

 

"دنبال چی می گردی؟!"صدای همکارم از توهمات کودکی در میارتم."سال تولد مریض رو می خوام..."

"اینقدر نگرد.متولد 1312 ست!"

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت توسط جودی| |

كسي هست آغوشش را، شانه‌هايش را به من قرض بدهد .! تا يك دل سير گريه كنم؟! بدون هيچ حرف و سوال و جواب و دلداري و نصيحتي؟
نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت توسط جودی| |

چهار روز مرخصی گرفتم!الکی!کار خاصی ندارم!به مجید اصرار می کنم اون هم این چند روز رو مرخصی بگیره و با هم بریم بیرجند.به شدت دلتنگ این شهر یک وجبی و پر خاطره ام.یه همون شدتی که اصرار می کنم،مخالفت می شنوم!تحت هیچ شرایطی اب اش با این شهر توی یک جوب نمی ره!!!انگار خاطرات من به همون اندازه که برای من شیرینه برای اون آزار دهنده ست!

کار داره به جاهای باریک می کشه که از رفتن پشیمون میشم.از کوتاه اومدنم خوشحال می شه.برای اینکه خوشحالم کنه پیشنهاد می ده بریم تربت زادگاه پدری اش!برق سه فاز از سرم می پره!کلآ این چهار روز طلایی م داره تبدیل به کابوس می شه!!!از این شهر بیزارم مخصوصآ که به یک عروسی دعوت شدیم!تو شهر خودم با عروسی رفتن و آماده شدن مشکل دارم،اون وقت برم تربت!ظاهرآ چاره ای جز رفتن ندارم.بهر حال یک روز و نیم بیشتر نیست.

اتوبان باغچه رو هنوز وارد نشدیم.صف عوارضی شلوغه و صف عریض و طویلی داره.سه تا ماشین دیگه برن ما هم رد شدیم.یک تاکسی سمند از تو خاکی رد می شه و صف رو جا می زنه و میاد کنار ما وا میسته.مجید با غیظ زل می زنه تو چشم راننده!هر لحظه مستعد انفجاره؛احساس خطر می کنم!!!

راننده اصرار داره از مجید راه رو بگیره و بره جلوی ما.نمی دونه گیر چه قابلمه ی جوشانی افتاده!مجید آینه شمند رو میزنه و میره کنارش.هنوز تو صف کش و قوس دارن.اینبار برمیگرده رو به راننده:یک ذره شعور هم خوب چیزیه!!

راننده:دهنتو ببند عوضی!

واویلا!الانه که بیفتن به جون همدیگه!می گم ولش کن آدم عوضی ایه!راننده ی سمند پشت سر ما می افته.هنوز برگه عوارضی رو نگرفتیم که یکی محکم با مشت می کوبه رو صندوق عقب!قلبم وا می ایسته.مجید با عصبانیت ماشین رو میاره کنار جاده.دارم سکته می کنم!تو رو قرآن دعوا نکنی.

هردو پیاده میشن و هنوز با هم حرف نزدن مجید یک مشت می زنه تو دهن راننده!شاگرد راننده هم پیاده می شه.مث برق از ماشین می پرم پایین.شوهرم به کمک احتیاج داره!دعواشون به جلوی صف عوارضی کشیده شده...دوتایی با لگد افتادن به جون مجید و مجید هم با لگد جوابشونو می ده...چند نفری جلوتر از ماشیناشون پیاده شدن.میان سمت ما.فکر می کنم می خوان از هم جداشون کنن!تازه می فهمم این ماشینا همه باهمن!!!یکی با یک چماق گنده می دوه سمت ما!کم مونده از حال برم!دست اینو میکشم اون یکی می ره جلو...اونقدر داد و بیداد می کنم و عربده می کشم که صدام گرفته...هنوز داریم می جنگیم که صدای کلیک کلیک ماشین پلیس میاد...احساس می کنم نجات پیدا کردیم...همه شون می رن سمت ماشین پلیس...برمیگردم تو ماشین...با صدای بلند می زنم زیر گریه.....

نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1390ساعت توسط جودی| |

از در که وارد شد همهمه ی دخترای کلاس به سکوتی معنی دار تبدیل میشه...سکوتی که پشت بندش پچ پچ های ریزی بود از علامت سئوال های بزرگی که روی سرها نقش بسته شده بود.واقعآ این استاد خوش تیپ دانشکده مهندسی استاد ما شده؟!استاد از مبحث درسی میگه و مشروح درس رو برای بچه ها بازگو میکنه.ظاهرآ کار دختران دل از کف داده زیاد راحت نیست.آقای استاد به شدت مغرور و سربالا نگاه می کنه...

بچه ها به گروه های چند نفری تقسیم میشن.استاد اسم سرگروه رو می خواد.بچه ها می خوان سرگروه بشم.از همه وراج تر و سر سفید ترم!تاج سرگروهی رو روی سرم قبول می کنم!!!

به سرگروه ها یک متر داده می شه تا با بچه های گروه دور تا دور یک دیوار مکعب مستطیل رو متر کنیم!خندم میگیره!میگم ما رو اسکول کرده ها!می خندیم و سر متر رو میدم دست فائزه.فاطمه و پریسا و الهه نگامون می کنن.کار متر کردن بیشتر از یک ساعت طول می کشه!خسته وخاکی شدیم.دور تا دور ساختمون رو متر کردیم و حالا باید اعداد رو جمع کنیم.پریسا اعداد یادداشت شده رو با هم جمع می بنده."این که یکی نشد!"فاطمه غش غش می زنه زیر خنده!می گم دوباره جمع کن!عددا یکی نیست.دیگه وقتی واسه دوباره متر کردن نداریم!ساختمون مستطیلی رو ذوزنقه در آوردیم!استاد عددا رو نگاه میکنه!فاطمه دوباره می زنه زیر خنده!استاد با نگاه ناامید کننده ای برگه رو ازم میگیره!از در که میایم بیرون همه می زنیم زیر خنده!!!

ضمیمه:این پست رو فقط و فقط برای تو نوشتم پدر.برای یک بابا لنگ دراز.

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت توسط جودی| |

جنگی به غایت عظیم با سه سنگر به شدت خصمانه ،غباری از ترس و وحشت رو بر خونه حکمفرما کرده!این غبار اضطراب و در واقع شنیده شدن اولین نعره ی نوپ ها بر می گشت به تقریبآ 5 هفته پیش ساعت 4 و نیم صبح...

پنج شنبه شبی بود و با جمع کثیری از اراذل و اوباش راهی باغی خارج از شهر شدیم.تمام طول شب رو دور هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم و می خندیدیم تا یکی از بجه ها پیشنهاد داد روح احضار کنیم.این اتفاق زمانی داشت شکل می گرفت که ساعت از 3 صبح گذشته بود و چراغ باغ و آلاچیقی که زیرش نشسته بودیم خاموش وتاریکی مطلق همه جا رو گرفت!...یکی از بچه ها دراز کشید و قرار شد با خوندن اورادی شخص به اصطلاح متوفی رو وارد قبرستون روستا کنیم...اوراد خونده میشد که ناگهان ضریه های محکمی به در باغ کوبیده شد.با کوبیده شدن به در،شخص دراز کشیده تقریبآ با متوفی واقعی که قرار بود توسط اجنه به قبرستون برده بشه فرقی نداشت!

جمعیتی بزرگ راه در حیاط رو پیش گرفتن تا از خجالت -شاید- ارواح از خواب افتاده و عصبانی در بیان...

پشت در کسی نبود جز مردی سیه چرده و چماق بدست به همراه اکیپی از افرادی با لباس پلیس.حالا وحشت از اجنه جای خودشو به سر کردن تا صبح توی پاسگاه پلیس میداد...مرد سیه چرده عصبانی از صدای خنده ها پلیس رو به اونجا کشونده بود تا شاید با جمعیتی مست و لایعقل روبرو بشه.تیرش به سنگ خورده بود و با یک تذکر در باغ بسته شد...

ارواح رو فراموش کرده و راه شهر رو پیش گرفتیم.حدود 5 هفته پیش بود...ساعت 4 و نیم صبح.از بچه ها خداحافظی میکردیم که صدای مرنئو مرنئوی گربه ای توجهمون رو جلب کرد.صداهایی بیشتر شبیه ناله ی یک جن.....

گربه ای بزرگ و سفید آروم آروم به سمتمون گام بر می داشت.این گربه ی بزرگ با این جثه درشت هیج شباهتی به اون ناله های ضعیف نداشت.این فقط صدای یک جن می تونست باشه...

 

یک کم که بیشتر نگاه کردم پشت یک ستون بلند جونوری اندازه ی یک موش تکون می خورد.بیشتر دقت کردم.این ناله ها از طرف اون بود.بچه گربه ای درست اندازه ی یک موش که حتی توان درست راه رفتن رو نداشت.ظاهرآ گربه ی نر لقمه ی خوبی به چشمش خورده بود و چشم انتظار رفتن ما بود تا دل پدر سگشو از عزا در بیاره!بچه گربه چنان به من چسبیده بود که ظاهرآ چاره ای جز به فرزند خوندگی قبول کردنش نداشتم!!

حدود 5 هفته پیش بود...ساعت 10 صبح جمعه که جنگ شروع شد!!!

هنوز نتونستم مامان رو برای نگه داشتن هوشنگ راضی کنم.به شدت با من می جنگه تا حیوون رو به کوچه بسپارم.و مجید...که به شدت غر می زنه که اگه بذاری ش بیرون گربه بزرگا زنده نمی ذارنش...جالب اینجاست این دو نفر بهمدیگه جیزی نمی گن  و من آماج شلیک ها قرار گرفتم و هوشنگ رو پشت این تیربارون قایم کردم!نمی ذارم مجید ببره خونشون والا دو تا هیولای بدتر از گربه بزرگا به اسم برادر مجید و پسر خاله ش دخل حیوون رو میارن!ظاهرآ دیگه چاره ای ندارم جر سپردنش به انجمن حمایت از حیوونا.

ضمیمه:قسمت اول داستان هیچ ربطی به آخر داستان نداشت!محض خوابوندن عقده های خالی بندی نویسنده بود!رفتیم باغ ولی در واقع خبری از پلیس و مردی چماق بدست وجن نبود!!

نوشته شده در یکشنبه 12 تیر1390ساعت توسط جودی|

اندر حکایات یک دوست:

یه استاد داشتیم هر سری میومد سر کلاس به دخترا تیکه مینداخت . یه بار دخترا تصمیم میگیرن با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون . قضیه به گوش استاد میرسه جلسه بعد یکم دیر میاد سر کلاس میگه از انقلاب داشتم میومدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده رفتم جلو پرسیدم گفتن با کارت دانشجویی شوهر میدن! دخترا پا میشن برن بیرون استاده میگه کجا میرید وقتش تموم شد تا ساعت 10 بود !!!

نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت توسط جودی| |

قرارهای شبانه تا اطلاع ثانوی کنسل شده!هم پیمانه ها دچار کدورت  زن و شوهری شدن و بساط ما رو بهم زدن!به بعضی ساعتهای شبانه روز در بودن تو بعضی جاها نامانوس شدم!مثل اینکه ساعت 10 صبح تو خونه یا تو خیابون باشم یا همین موقع شب تو خونه بودن واسم غیرعادی وغریبه ست!گنده لاتی شدم واسه خودم!هفته پیش از روز سه شنبه تا جمعه مجموعا تو ساعتهای بیداری،بیشتر از 3 ساعت تو خونه نبودم!در واقع این یک آمار کثیف و غیرقابل باوره!!!

بیرون از این اتاق همه دور هم نشستن و سریال هر شبشون رو نگاه می کنن.به تنها چیزی که نمی تونم علاقه ی زیادی نشون بدم همین سریال های روتین هر شب تلویزیونه.کلا از بعد ازدواج علایقم خیلی متغیر شده.نه اینکه ربطی به ازدواج و مجید داشته باشه،نه!ولی خیلی چیزا واسم کم رنگ یا کلا بی رنگ شده.شاید تحولی به اسم زن بودن داره واسم رخ می ده.زن بودن!گاهی احساس می کنم به خودم کلمه ی به این پر مسئولیتی رو نمی بینم.تحمل سختی های مادر بودن...نه،هنوز خیلی ازشون دورم.هنوز آنچنان احساس جوونی و شادابی و بی قیدی می کنم که ذره ای نمی تونم خودمو در سِمت یک مادر جا بدم.احساس می کنم مجید کم کم داره از این همه بی قیدی من در قبال وظیفه همسر بودنم کلافه می شه.گاهی بهانه گیری هاش روی موضوعاتی که شاید به من هم ربط نداشته باشه و بی ربط به من ربط می ده ناراحتم میکنه.درست مثل همین دیشب که دعوای دو نفر دیگه رو با هزار و یک دلیل به من و دختر بودن و خصلت مشترک زنانه مون ربط داد و ..انگار که اگه این درگیری بین ما دو نفر رخ می داد،من هم واکنشی عینآ اون زن انجام می دادم و همین فکر باعث شد عصبانی بشه!!!به همین خنده داری!مردا موجودات عجیبی هستن...نه اتفاقآ...اصلآ عجیب نیستن.با هر دختر دیگه ای که هم صحبت می شم و سردرد دلش از زندگی مشترکش باز می شه،آخر داستان به بی نهایت نقاط مشترک از واکنش های همسرامون می رسیم و هرهر می خندیم!همیشه بهشون می گم شوهرا سخت افزارهای متفاوت دارن ولی نرم افزاراشون با هم مو نمی زنه!!!

نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1390ساعت توسط جودی| |

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون به شدت برای تایپ کردن روی  کیبورد لپ تاب خواهرم مشکل دارم!!!نه اینکه جای حروف رو بلد نباشم ولی با حروفی مث ح و ج و خ و امثالهم به شدت درگیری دارم!!شصت بار تایپ و شصت بار پاک میکنم!مایه خفت!۶ ساله وبلاگ می نویسم هنوز باید چشم به کیبورد بدوزم واسه تایپ کردن.

دیگه کاملا به این باور نزدیک شدم که ما آدما چقدر زود می تونیم به شرایط خو بگیریم.جالب بود.اوایل ازدواج احساس می کردم ۲۴ ساعت شبانه روز واسم کم میاد!انگار دو نفر شده بودم!تمام روز در حال دویدن بودم تا وقتی که آخر شب سرم به بالشت می رسید و این چرخ پر سرعت زمان واسم کند می شد.حالا تمام اون شرایط مث گذشته ست.منتها وقتی مجید به دلیلی مشهد نیست احساس می کنم اونقدر زمان زیاد می یارم که حوصله م از این کش دار شدن روز به سر میاد!دارم کم کم در زمینه شوهرداری کارکشته می شم!!!!ضد مادر شوهر بازی در میارم و عروس بودنم رو به اوج چندش آوری می رسونم!وای که چه موجود حالت تهوعی شدم فقط خدا می دونه!

 

نوشته شده در یکشنبه 29 خرداد1390ساعت توسط جودی|

یه نقطه کوچیک روی دستم بدون کبودی خاصی درد داشت.امروز اتفاقی دستم روی قسمت دردناک خورد.دیدم اندازه یک گردو زده بالا.یک توده سفت و دردناک.

هر روز چشمم به این مریضای سرطانی و شیمی درمانی می افتاد و اشک تو چشمام حلقه می زد و خودمو چپ و راست وشگون می گرفتم!بلا به دور!ظاهرآ به اندازه کافی وشگونای دردناک نگرفتم!یکی از پرستارا میگه غده چربیه که نزدیک عصب زده و دردناک شده.یک هفته دیگه تحملش میکنم.بهتر نشد میرم به یک متخصص نشون می دم.

لوس بازی نویسنده:حالا خوبه غده ای شدم،عقده ای می شدم چکار می کردم؟!!!

نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت توسط جودی| |

ورودی بیمارستان رو که می پیچم داخل،صدای آژیر آمبولانس پشت سرم جلب توجه می کنه.راه رو باز و با سرعت خودش دنبال می کنمش!جلو اورژانس پارک می کنه.تا جای خالی توی پارکینگ پیدا کنم و قفل فرمون رو بزنم،مریض یا مریضا رو از آمبولانس خارج کردن.از جلو در اورژانس رد می شم ولی چیزی دستگیرم نمی شه.

نیم ساعت بعد با یکی از پرستارای اورژانس روبرو می شم.می گم آمبولانس صبح زخمی داشت یا مرده؟می گه یک وانت با یک پراید تصادف و چپ کرده.مسافراش همه کارگرای افغانی بودن.ظاهرآ یک نفر مرده و نصفشونو منتقل کردن بیمارستان امدادی و چند تا  رو اوردن اینجا.ظاهرآ یک نفر از این همه کارگر مجوز داره و از هر کدوم اسم و فامیل می پرسن سید محمد حسینی فرزند حسنه!!مجبورن با سید محمد حسینی ۱،سید محمد حسینی ۲،سید محمد حسینی ۳و...اسم گذاریشون کنن!!

نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد1390ساعت توسط جودی|

ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﻦ
ﻫﯿﭻ ﮐﻮﭼﻪ ﺍﯼ
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻫﯿﭻ ﺯﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭ ﻫﯿﭻ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ…
.........بن ﺑﺴﺖ ﻫﺎ ﺍﻣﺎ
...
ﻓﻘﻂ ﺯﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﺪ ﺍﻧﮕﺎﺭ...
ﺩﺭ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﻦ
ﺳﻬﻢ ﺯﻧﻬﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ
ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻞ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ...
ﺍﯾﻦ ﺟﺎ
ﻧﺎﻡ ﻫﯿﭻ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻧﯽ
ﻣﺮﯾﻢ ﻧﯿﺴﺖ
ﺗﺨﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﺍﯾﺸﮕﺎﻩ ﻫﺎ ﺍﻣﺎ
ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﺮﯾﻢ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ،ﻣﺴﯿﺢ ﺭﺍ
ﺁﺑﺴﺘﻦ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ....
نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت توسط جودی|

قبول کردن مهمون شهرستان تو منزل خودت وقتی که هنوز از خودت سرپناه و خونه ای نداری یه چیزیه تو مایه های خودتو بکش!!!ماجرا از اونجا شروع  شد که یکی از صمیمی ترین دوستان دوران دانشجویی آقای همسر تصمیم به گرفتن مدرک تحصیلی و چند روزی اطراق کردن در مشهد رو گرفت.از حق نگذریم که این آقای مهمون و همسرشون به شدت اصرار داشتن هتلی، مهمان سرایی چیزی بگیرن ولی با اصرار شدید همسر اینجانب تصمیم عوض و قرار شد چند روزی رو با ما بد بگذرونن!از اونجایی که آب این دختر با مادرشوهر عزیز خیـــــــلی آنچنانی توی یک جوب نمی رفت و تحمل کردن هر دو طرف نهایتآ به یک روز ختم میشد،تصمیم گرفته شد مهمونا به خونه ی خواهر آقای همسر راهنمایی بشن.

مهمونا ساعت 10 شب رسیدن و تا شامی خورده بشه و صحبتی و قلیونی و ...ساعت سه و نیم صبح تونستیم بالشتها رو بغل کنیم و بیهوش بشیم.ساعت 7 صبح به همراه آقای همسر راهی محل کار شدیم به امید اینکه شاید ظهر زمانی برای خواب پیدا بشه.

ظاهرآ مهمونها شب قبل بسیار با آرامش و کامل خوابیده بودن چون ظاهرآ احتیاجی به خواب ظهر نداشتن و محبور شدیم پا به پا بیدار بمونیم و تا بعداز ظهر که هوس باغ رفتن به سرها زد.باغ رفتن و پاچین و قلیون و تخمه و لهو ولعب همانا ساعت 3 صبح به خونه رسیدن و بیهوش شدن همانا!

فردا صبح در حالیکه باورمون نمی شد ساعت به این زودی 7 شده باشه به محل کار رفتیم.اونروز رو تا هفت و نیم شب شیفت و سر کار بودم.ساعت 7 شب اس ام اسی در این راستا دریافت شد که تیز برو لباساتو عوض کن بیا پروما!!!مغزم سوت کشید.از بی خوابی و خستگی جنازمو جابجا میکردم.مهمونای عزیز پروما رو وجب کرده و هوس کردن بازدیدی هم از الماس شرق داشته باشن!اونقدر الماش شرق رو بالا پایین کردن و دور زدن تا چراغها رو خاموش و مردم رو دعوت به خروج کردن!به مجید پیشنهاد دادم شام رو بیرون بخوریم والا تا برسیم خونه و شام بپزیم و پهن کنیم و جمع کنیم ساعت از 2 هم گذشته.ساعت 1 رسیدیم خونه و مهمونا پیشنهاد دادن حالا که شب آخره و فردا قراره برن امشب رو بیشتر با هم بگذرونیم!!!!ساعت نزدیکای 3 بود که خداحافظی ها و روبوسی ها شروع شد.یادم نمیاد خواب بودم یا بیدار،شوهره رو بوسیدم یا خانومه!فقط یادمه چشمام که باز شد ساعت 7 صبح بود!

نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت توسط جودی| |

نوشتن نه یک موضوع جدی که بهانه ای بود برای آروم شدن وقتی که داشتم از شدت خشم و هیجان متلاشی می شدم.نوشتم و نوشتم تا تونستم خودمو به عنوان یک نویسنده کوچیک پیدا کنم و به یکباره و زمانیکه می تونستم همه چی رو جدی تر و جدی تر دنبال کنم قطع اش کردم.

نوشتن بهانه لازم داشت و امشب برگشتم تا با بهانه بنویسم.سالهای گذشته ی نوشتنم پر بود از دخترکی که بی پروا از احساساتش می گفت و بی پروا بلند پروازی میکرد.وحالا این دختر روی زمین رسیده و.بالهای پروازش کوتاه و وارد جامعه و مردم و زندگی جدیدی به نام زندگی مشترک شده.

گاهی فکر می کنم زیادی دارم با همه چیز آرمانی و غیر باور روبرو می شم.بزرگترین و اصلی ترینش ازدواج بود و مسایلی که کمی متفاوت تر از چیزیه که بهش فکر می کردم و در انتظارش بودم.من زیادی ایده آل و ابر وار فکر می کنم!مسخره ست.اونقدر که گاهی خودمو از بالا می کوبونم زمین!دارم چرت و پرت می گم.آسمون ریسمون می بافم.

نوشتن وبلاگم رو شروع می کنم.انگار دلم جایی رو می خواد که گذشته توش باشه.گذشته ای که آزار دهنده نباشه.وبلاگم جایی بود که 5-6 سال بزرگش کردم و عاشقش بودم.حتی اگه از تلخی نوشتم.حتی اگه جلوی مانیتور کافی نت ها می نشستم و اشک می ریختم و می نوشتم.حتی اگه به فردی و افرادی فحش می دادم و می نوشتم.وبلاگم پر بود از خاطراتی که خوندنشون قلبم رو فشار می ده.من از گذشته ام دور شدم.می خوام دوباره بنویسم و خیلی جدی اینکار رو دنبال کنم.

گاهی از اینکه مجبور بودم دنیامو محدود کنم به شوهر و کارم عذاب می کشیدم.از خودم فراموش کرده بودم.هنوز دو سال گذشته.ما سالهای زیادی رو در پیش داریم.باید از کنار هم بودن لذت ببریم.نمی خواد حس کنم این مرد که دوستش دارم و در کنارش سالهای عمرم می گذره کسیه که خودمو از خودم میگیره.من عاشق این مرد هستم و نمی ذارم این عشق قلاده ای به گردنم بندازه.نمی ذارم دوست داشتن زیاد باعث به گند کشیده شدن رابطمون بشه.خودخواهی و یکطرفه خواستن باعث فراری دادن مردی می شه که برای خودم می خوامش.من آزادش میذارم.

من آزادت می زارم.

نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت توسط جودی| |

ناراحتم از اینکه نمی تونم بنویسم.ناراحت و متاسفم از اینکه روزی رسید که مجبورم اینجا رو با یک خداحافظی خشک و خالی ببوسم و بذارم کنار.فلبم فشرده ست.عمیقآ دلگیرم.تمام روزهای شاد و غمگین دانشحویی و بیرجند و یک پارک کوچیک و دو تا تاب فلزی.روزهایی که می نشستم پشت این صفحه و اشک می ریختم و انگشت چرا رو به روی زمین و آسمون نشونه می گرفتم.روزهای شادی که برای بهم رسیدن لحظه شماری میکردم و لذت با هم بودن رو با همه تون شریک شدم.اینجا رو با یک آرشیو خاطره ی دوست داشتنی می بندم تا روزی که بتونم دوباره وقتی برای خودکار به دست گرفتن پیدا کنم.

کسی خونه نیست!لطفآ زنگ همسایه ها رو نزنید!

نوشته شده در پنجشنبه 15 مهر1389ساعت توسط جودی| |

از در که میاد تو نمی تونم جلو کنجکاوی مو بگیرم.تو گوش زری می پرسم این کیه.می گه عروس عمه م.شوهرش از اون خر مایه داراست!!معنی واقعی کلمه ی باربی!عجیب خوش تیپه.ته دلم یه جوری می شه!یه چیزی شبیه به حسودی.ظاهرآ بدم نمی یاد جاش باشم!!!

با بچه ها می خندیم و صحبت می کنیم.دیگه با این عروس عمه خانوم صمیمی شدم.یکی می گه ای میلم خراب شده!هر کار می کنم نمی تونم بازش کنم.چکار کنم؟هنوز جواب ندادم عروس عمه می گه راستی این ای میل چیه؟می گن این روزا خیلی با کلاسه اگه یکی داشته باشی!!!از شوخی اش می خندم!می گم آره باکلاسه،سوپر اسپادانا می فروشه اگه می خوای بری بگیری!خیلی جدی نگام می کنه.زری تو گوشم می گه کوفت!این جدی حرف زد!همین الان درستش کن تا فردا نرفته اسپادانا یک ای میل بخره!!!خنده رو دهنم می ماسه!

 

زری می گه از من کوچیکتره.خوشگلی ش دردسر ساز بوده و شونزده هفده ساله نشده شوهرش دادن.نذاشتن درس بخونه.شوهرش یک متعصب بد دله که جز یه ماشین چیزی بهش نمی ده و ثانیه به ثانیه کنترلش می کنه.اونقدر همیشه بسته و کنترل شده زندگی کرده که کوچکترین آزادی به گند می کشونش؛واسه همین هیچی جز لباس و مهمونی تو مغزش جا نمی شه.

ته دلم یه جوری می شه.عمیقآ خوشحالم از اینکه خودمم.

نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد1389ساعت توسط جودی| |

Design By : Night Melody